Dreamer On The Run

This is absolutely the most exciting time we could have possibly hoped to be alive and THINGS ARE JUST STARTING !

Dreamer On The Run

This is absolutely the most exciting time we could have possibly hoped to be alive and THINGS ARE JUST STARTING !

"مــدت های مدیدی است که مــن نه چیزی را تایید میکنم و نه تـکذیـب. در برابرِ فلسفه ی عــالی زندگی این مطالـب خیلـی بی ارزش است. مـا به اینجـا نیامده ایم تا مـرشد باشیـم و دیگران را پــند و اندرز دهیـم. مـن به طور کلی به مـوج اعتقادات مردم بی توجـهم و ابدا کـاری به آدمـهای خوب و بـد ندارم..."

31

سه شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۱۳ ب.ظ
تقریبا میشه گفت سه روزه که وقتمو گذاشتم رویِ یه مقاله ی انگلیسی و ترجمه و آماده کردنش برایِ ارائه. و تمامِ کاراش رو میشه گفت که خودم انجام دادم در حالیکه تمامِ گروه هایِ کلاس دو نفره بودن. سرِ اسلاید درست کردن چندین بار تغییرات ایجاد کردم و چندین بار زمان گرفتم تا بتونم تویِ کمتر از دوازده دقیقه یه اطلاعات کلی راجع به یه متدِ جدید چاه پیمایی تو مخازن هیدروکربنی به کلاس ارائه بدم. سه روزِ تمامِ پر از استرس و فکر و خیال که آره فلان جا رو اضافه کنم،فلان جا رو نگم، حالا که قراره اینجا رو نگم بذار یه گوشه یادداشت کنم که اگه ازم سوال شد جوابی برای گفتن داشته باشم.... خلاصه این سه روز گذشت و هشتِ صبح امروز ارائه دادم! البته یکم شرایط سخت شد و یکم زمانم از دوازده دقیقه بیشتر شد! ولی تونستم به سوال هایی که ازم شد درست جواب بدم و اون حجم مطلبی که میخوام رو ارائه بدم . 

این سومین روزی بود که ارائه های بقیه رو می دیدم! کسایی که این دوازده دقیقه اصن براشون بی معنی بود و اصلا واسشون مهم نبود دارن وقت یه سری آدمُ میگیرن و حتی حقی که برایِ بقیه تعیین شده رو هم ازشون میگیرن با اینکار. کسایی که صرفا تماما از رو میخوندن و اسلاید هایی که اصلا روشون کار نشده بود رو دیدم و آدمایی که نمی تونستن به سوالی که از موضوعِ تحقیقشون میشد جواب بدن!
وقتی ارائه م تموم شد یکی از اون آدمایِ خفن و خوفِ کلاس(مراجعه به پست قبل:دی) بهم گفت چقدر عالی بودم و مطالبم رو کامل گرفته و چقد خوب بود که صحبتم خیلی طول نکشید.
این دومین ارائه ی این ترمم بود. یه ارائه زمین شناسی هم داشتم که گروهی بود. یعنی گروه هایِ دو نفره. که مطالبش کاملا از تلاشای من بود و حتی زحمت ارائه ش هم تماما به من رسید!

حالا میدونی قضیه چیه؟
من احساس میکنم هیچ کارِ خاصی نکردم!!! باورت میشه؟ احساس میکنم کارایی رو کردم که صرفا خیلیایِ دیگه هم میتونستن انجام بدن!! و من کارِ قابلِ تقدیری نکردم...منی که فکر نمیکردم بتونم یه ارائه بی نقص زمین شناسی با اون استاد سخت گیر بدم یا از زیر بار اون مقاله سنگین تخصصی جون سالم  به در ببرم ، جفتشو به نحو راضی کننده ای به پایان رسوندم.... ولی بازم از کارایِ پیشِ روم ترس دارم و فکر میکنم که نمیتونم انجامشون بدم ... باز ترس اضطراب ...
میدونی میخوام بگم... و میخوام جدی بگم!
جرات رو تو خودتون نکشید... برایِ وقت و انرژی ای که گذاشتین ارزش قائل شید ... بعد از به پایان رسوندن یه وظیفه یا کاری که بهتون سپرده شده برای خودتون هدیه بخرید... جوری با خودتون رفتار کنید که ارزشمندین... جرات رو تو خودتون نکشید... ترس به خودتون راه ندین... شاید حواستون نباشه ولی یه جایی اینقد این ترسا بزرگ میشه ، اینقد خودتونو عقب میکشید که شاخ ترین کارایِ زندگیتون از نظرتون بی ارزشن. به جایی میرسید که احساسِ بی ارزشی میکنید. دوست ندارین ادامه بدین.یه جایی اینقد اینا بزرگ میشه که میشید مثه من... بعد یه جنگِ خیلی سخت رو پیشِ رو دارین! ... روزایِ سختی رو پیشِ رو دارید. 
اگه مثِ منید ، اگه این متنُ میخونید خودتونو بیرون بکشید! تا این عمقی که من رفتم نرید! لطفا! جرات رو توی خودتون نکشید.