Dreamer On The Run

This is absolutely the most exciting time we could have possibly hoped to be alive and THINGS ARE JUST STARTING !

Dreamer On The Run

This is absolutely the most exciting time we could have possibly hoped to be alive and THINGS ARE JUST STARTING !

"مــدت های مدیدی است که مــن نه چیزی را تایید میکنم و نه تـکذیـب. در برابرِ فلسفه ی عــالی زندگی این مطالـب خیلـی بی ارزش است. مـا به اینجـا نیامده ایم تا مـرشد باشیـم و دیگران را پــند و اندرز دهیـم. مـن به طور کلی به مـوج اعتقادات مردم بی توجـهم و ابدا کـاری به آدمـهای خوب و بـد ندارم..."

51

جمعه, ۲۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۴۰ ق.ظ

If you think about it, your favorite memories, the most important moments in your life... were you alone?

Up in the air | Jason Reitman | 2009


جـوابـش خیلی سریـع به ذهنم رسید. بدون ذره ای فکـر کردن."بله تنـها بودم." . کسی که تو فیلم موردِ سوال قرار گرفته بود اما جوابش خلافِ جوابِ من بود! و نهایتا دو شخص به این نتیجه رسیدن زنـدگی پـوچه هیچ هدفِ خاصی وجود نـداره ولی زنـدگی با وجود یه همـراه جذاب تـره.

مهمـ تریـن لحظاتِ زنـدگیم لحظـاتی بودن که بایـد تصمـیم میگرفتـم چه راهـی رو انتخاب کنم و قدم تویِ چه مسیری بذارم و این تصمیم بین من و من بود. و تنهـا بودم.

بهـترین لحظاتِ زنـدگیـم لحظاتی بودن که یه جملـه ی خیلی ناب تویِ یه کـتاب میخوندم، یه موزیکِ فوق العاده خاص می شنیـدم... وقتـی یه فیلم میدیدم و بعد حسِ اون فیلم اونقـدرررر منـو میگرفت که ساعتهـا بعدش بیدار می موندم، با یه آهنگ روی تکـرار، خیره به جاهایِ دور تویِ تاریکیِ اتاقم. بهـترین لحظات زندگـیم قدمـ زدنـایِ تنهـایی بوده،موزیک با ولـوم بالا و توی پیاده رو و تماشایِ چهره ی آدمـای متفاوت بوده. تنهـایی یه گوشه ایستادن و خیره شدن به یه جایِ دور توی یه روز سردِ زمستـونی بوده. لذت بخش ترین لحظاتم لحظاتِ خیال بافی هایِ شیرینم بوده.لحظه هایی بوده که بعد از صرف ساعتها روی یه مسئله گوشه ی کتابخونه به جواب رسیدم. لحظه هایی که شدیدا درگیر یه مقاله ،هوم ورک،گزارش بودم و سر بلند کردم و سر زدنِ صبح رو به چشم دیدم. لحظه هایی که صرفِ خوابیدن بعد از تموم کردن یه کارِ مهم و بیدار موندن چند روزه شد. تمامِ لحظاتی که برایِ بهـتر از دیـروز بـودن تلاش کـردم،برایِ بهـتر و مفـید تر زنـدگی کردن.لحـظاتی که تمـامِ تلاشـم مقـید بودن بود. مقـید بودن به اصـولِ خودم،مقـید بودن به شخصِ خودم

و نهایـتا بله تنها بودم. هر دوتای این لحظات خوب رو تنها بودم.

و هنوزم برام سواله که نکته ی اصلیِ رابطه ی دوتا آدم چیه؟ چرا باید شروع بشه ؟ هدف چیه؟ وقتی از نظرِ مردهـا ،زن هـا عقلشون کـمه و خیلی جـاها غیرِ قابلِ درکن و از نظر زن ها ،مردها احمقن و بچه ان و کوچکترین مسائل رو بایـد براشـون توضیح داد ، هدف چیه؟ وقتـی نباید انتظار درک شدن داشته باشی چرا باید درگیر شی؟ هدف مقیـد شدن چیه؟  اگر مسئله ی رفع نیـازه،  پس چرا باید یه سری پروسه های عاطفی طی شه؟چرا باید قضیه عاطفی شه؟


۹۶/۰۴/۲۳