Dreamer On The Run

This is absolutely the most exciting time we could have possibly hoped to be alive and THINGS ARE JUST STARTING !

Dreamer On The Run

This is absolutely the most exciting time we could have possibly hoped to be alive and THINGS ARE JUST STARTING !

"مــدت های مدیدی است که مــن نه چیزی را تایید میکنم و نه تـکذیـب. در برابرِ فلسفه ی عــالی زندگی این مطالـب خیلـی بی ارزش است. مـا به اینجـا نیامده ایم تا مـرشد باشیـم و دیگران را پــند و اندرز دهیـم. مـن به طور کلی به مـوج اعتقادات مردم بی توجـهم و ابدا کـاری به آدمـهای خوب و بـد ندارم..."

بـه یاد " آیـنه ها بـه هـوش می آیـند"*

سه شنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۰۸ ق.ظ

بـه وبلاگِ قـبلـیم سـر زدم. روزهـایِ بلاگـفایی! به وبلـاگِ پـر از سیـاهی و غمـزده م!روزانـه هـام رو خـوندم. رهـاش کردم مـدت هاست کـه رهاش کردم و اصـلا خـاطرم نبـود کـه همـچین جایی وجود داره. یکـی از پـست هـای آخرم رو میـخونـدم...بارهـا و بـارهـا ! با لـبخـند!

خـوب یـادمـه کـه اوایل دی مـاه بـود. یه غـروب زمـستونی بـود. چـند وقت پـیشش رفـته بودم تـا مـوهام رو کـوتاه کـنم،روی صندلـی نشسـته بودم و یه دخـتر غـریبـه با نـاراحتی بهـم میگفت دلـت میاد؟ تـا تهِ ته کـوتاه نـکن حـداقل،دلـت براشـون تنگ میشـه ها. زهـرا اومـد و گفـت دیگـه تصمـیمش رو گرفته دو دلِـش نـکنید.خـوب یادمـه سرمـو انداخـته بودم پاییـن ،پـام رو انـداخته بـودم رو پـام و به مـوهام کـه  از سـرم جـدا میـشد و روی زمـین میـریخـت نـگاه میـکردم و اشـکـام کـه همراهـشون می اومـدن پـایین (الـبته دقیـق یادم نیـست اشکـام بخـاطرِ مـوهام بود یـا  حـال خـاص اون روزام!! اونقـدهام هم مـوهـامو دوست نـدارم و از اون مـوقع دیگـه نذاشــتم بلنـد شن!!).خُب اوایـل دی مـاه بود،شـیراز،غـروب بود کـنار بالکـن نشستـه بودم،صـدای آدمـا و مـاشیـن هـا میـومد. پـشت میـز نشسـته بودم ، زل زده بـودم به حـجم کـارهایی که حواله شده بود به آخر ترم و فکـر میـکردم به حجـم درسـای نخـونده ... صـدای فـرهاد اتاق رو پـر کرده بود.هـوا داشـت تاریـک میـشد... لپ تـاپ رو بـاز کردم و تایپ کردم:


مـیخواستـم بنویسـم و مدام دِل دِل میکردم. نمیدانم... شاید هم نمیدانستـمـ این همـه کلمـه های در هـمـ برهـم رو چه جـوری کنـار همـ بنـویسمـ و سـرِآخـر منسجـمش کنـم . چنـد وقتـِ پیـش جـایی خونـدمـ بهترهـ یه بـار بـرایِ همیشـهـ نا امید شُـد و ول کـرد و رفـت. میـدونی چـیه اینـکهـ چندوقتـِ دیگـهـ،چـند مـاهِ دیگـه،نمـیدونم چـنـد سالِ دیگـه برگردی و بـه اون نقـطه ای که تـوش همـه چیُ ول کـردی نگـاه کنی فکـ کنم یه جورایـی یه ویکـتوری باشـهـ در نوعِ خودش !! ولی امـان از اون شـروعهـ! راستـِ که شروع هرکاری سخـته!! شـروع به فراموش کردن،شـروع به کـنار گذاشتن، شروع بهـ از سرخـط شروع کردن!!!شـروع بـه باور کـردن اینـکه بی اهمـیتـی!اینـکه چه جوری گذرونـدنِ روزاتـ برای هیچـکس مهمـ نیـست!

من الـان نزدیکـای اون شروعه امـ! راستش از شروعـشمـ میتـرسم! نمیـدونمـ قراره چی بشهـ! اصـلا نمیدونمـ چه جوری قراره یهـو همهـ چیُ کنار بذارمـ...یهـو خالـی کنم ذهـنمو از دلخوشـیا!از دلخـوشیآیِ الکی ولـی من با همیـن الکیآ دووم آوردم.. نمیدونـم حالا جـایِ فکـر کردن و خیـالبافیآیِ شیرینم،به جـایِ این امیدهای الکی داشتنام قـراره چیکـار کنم! راستی که دلخوشـیام قراره چی بشه؟ 

امـروز همـه چی دسـت به دسـت هم داد ! دست بهـ دسـت هم داد تا کـاملا نا امیدمـ کنه! تا یـه بار برایِ همیشـه نا امیدم کـنه. تا یه بار بـرایِ همیشهـ بگـه بَـس کن . برو رَدِ کارِت !


لحـظه به لحـظه ی اون روز رو یادمـه . یـادمـه اونقــدر غمـگین بودم که ایـن غم توی کلمات جا نمـی گرفـت. اونـقدر که همـه حرفـهام پـشت گـوشی تلفـن بغـض میـشد و پـشت بنـدش گـریه های بی پـایان. واقعـا بی پـایان بود انـگار. یـادمـه توی ساعتهای بیـداریم بیـن گریه هام نهایتا فاصله های نیم سـاعته بود! خـودمو مشـغول کارهـام میـکردم یه آن به خـودم می اومدم و میـدیدم اشکـام داره میریزه روی دفتـر و کـتاب...  
ایـنُ نـوشتم. تویِ تاریـکی نشسـتم. پـلی لیسـت اونروزم فقـط آهنگـای فرهاد بود...
رهـاکردم. 
به نظـر ساده میـاد شـاید.
رهـا کردم.
اون آدمِ قبلـی رو گـذاشتم لابه لایِ نوشـته هایِ همون وبلاگ...
حالا برگشتـم و اون نقـطه رو نـگاه کردم.
و بلـه!
یه ویـکتوری بود در نوعِ خـودش.
پـنجره ی وبلاگمو بسـتم. فرهاد گـوش میدم... لبخـند میزنم... حسِ خـوبی دارم.

پ.ن: بـیشتر بنـویسید. روزانه هـاتون رو بـنویسید. بـدترین احـوالاتتون رو ! روزهـایی که حسِ بدی دارید،توی شـرایط بدی هستین برگردین و اون روزها رو بخـونید. اینـکه چه جوری بیـرون اومـدین از اون شـرایط سخـت. تا حس کـنید که چقدر قوی بودین و چـقدر پایِ خودتون وایسادین ، چـقدر تلاش کردین. و بـدونید از وضعیتِ فعلی تون هم میتونید عبـور کـنید. میتونید به خـودتون اعتمـاد کنید باز هم جـلو برید. مـدتیه که نوشتن بـرام مثـل مسـواک زدن قبل از خـواب شده! عادت شده.اولاش حـوصله سر بره،حس میـکنید چیز یـونیک و قابل توجـهی اتفاق نیوفتاده که بخواین ثبتش کنـید. خـب زندگـی که هر روزش پر از اتفاقات خـاص و روزای ویژه نیسـت و مـا آدمـهای معمولـی هسـتیم. رفـته رفـته نوشـته هاتـون طولانـی تر میشـه تـوجـه تون به حس های درونی تون بیشـتر میـشه، رفته رفته روی خـودتون دقـیق میشـید بیـشتر از درونتـون می نویسـید...از اتفـاقای توی سـرتون...!  

* اسـمِ وبـلاگـم توی بلاگـفا آینه ها به هـوش می آیند بود.آیـنه ها بـه هوش می آیند و شکـل های منفـرد و تنها خـود را به اولیـن کشـاله ی بیداری و به هـجوم مخفی کـابوس های شـوم تسـلیم می کـنند....
۹۶/۰۵/۲۴
سـحـر

چند_کلمه