Dreamer On The Run

This is absolutely the most exciting time we could have possibly hoped to be alive and THINGS ARE JUST STARTING !

Dreamer On The Run

This is absolutely the most exciting time we could have possibly hoped to be alive and THINGS ARE JUST STARTING !

"مــدت های مدیدی است که مــن نه چیزی را تایید میکنم و نه تـکذیـب. در برابرِ فلسفه ی عــالی زندگی این مطالـب خیلـی بی ارزش است. مـا به اینجـا نیامده ایم تا مـرشد باشیـم و دیگران را پــند و اندرز دهیـم. مـن به طور کلی به مـوج اعتقادات مردم بی توجـهم و ابدا کـاری به آدمـهای خوب و بـد ندارم..."

Day 30

يكشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۵ ق.ظ


* My neighbor totoro 

یـک سـاعتی میـشه  که دارم میـنویسم و مدام پـاک میـکنم. نمـیخوام آسمـون ریسـمون ببـافم.روزایـی که گـذشت روزای عـجیبی بود. پر بود از دل نـگرونـی و ترس و صحـبت با آدمـایی از گـذشته و سفـر یکـی دو روزه و خـوشی و خـنده هایِ چـند دقیـقه ای و بعد سـقوط به قعـر غـم و غصـه و فکـرهای اسـاسی و جـواب دادن به سـوال هایی که تمـام ایـن مـدت از جـواب دادن بهشون فرار کردم. حالا میـگم  ایـنقد از خودم فرار کـردم که خـودمـو دستـی دسـتی انداخـتم میـون چیزهایی که دوسـشون نـداشـتم و یادم رفـت همه ی اون عـلایق رو.
از اون مـسیر تـاریـکی که شـیش هـفت سال قبـل پیـش گرفـته بودم و با سرعت می رونـدم اومـدم بیـرون. یه مـدتیـه کـه زدم تو جـاده خـاکی. دور زدم امـروز. . تمـام ایـن مـدت مـیدونسـتم بایـد کـجا برم و از خـودم فرار کـردم و طـفره رفـتم تـا لابه لای طفـره رفـتنـام فـرامـوشش کـردم و حوالـی همـین روزا پـیداش کـردم. لابـه لای صحـبت با آدمـهایی کـه مـدت زیـادی مـنو میشـناختن و با حـرفهـاشون مـنو به فکـر وا داشتـن. مـن پـیداش کـردم . دور زدم و دارم مـیرم سمـت اون روزهـایی کـه خـودمـو سرکـوب کردم یا اونقـدی کـله م داغ بـود که نمیـتونستم منطقـی نگـاه کـنم ولـی ته دلـم میـدونستم دارم اشتـباه میکـنم و راه درست چیه و از اونـجا... از اونجـا میرم توی یه مسـیر جـدید. مـیدونم خیلـی ها شـوکه میشـن از این تصـمیم، چـه حرفـهایی که زده نمیـشه... نمیـدونم آخر این مـسیر چـقدر موفقـم،چـقدر انتـظارات دیـگران رو بـرآورده میـکنم ولـی اطمـینان دارم کـه خـوشحـالم و از درون آرومـم.
بعـد از کـلی حرف و مـشورت و برنـامه ریـزی و پیـدا کردن منـابع و رسـم یک تصـویر کـلی از راه و هـدف نهـاییم و متقاعـد کردن اطرافیـانم آمـاده تغـییر رشـته م. هـنوزم کـلی ترس هـست...کـلی نگـرانی... ولـی انتخـابمـو کـردم. یه راه دیگـه پیدا کـردم.راهـی که از هـر طرفـی نـگاهش مـیکنم از راهـی که پیـش گرفته بودم ،بهتره . مـن آدم مهنـدسی نبودم،نـیستم. مـن آدم دنـیای صـفر و یـک نیستم :)

+بهـش میـگم انتخـابمـو کردم.مـیگم از حرف هـایی کـه ممـکنه بقـیه بزنن امـا یکم غصه م میشه..راستـی اگـه برم تو چی راجـع به مـن میـگی؟ بهم نـگاه میـکنه و لبخـند میـزنه. با لبـخند میـگه میــگم ایـنقد شـجاع بود که مسـیرشو تغـییر بـده و بره جایی که میـتونه خـودشو خـوشحـال کـنه.

+سـی روزه کـه نه تلـگرام رفـتم نه اینـستاگرام و نـه توییـتر. اولـین کـاری که میـکنم اکـانت توییترم رو حـذف میـکنم ، بعـد کـلی از فالوئـر ها و صـرفا فـالوییـنگ های اینـستاگرام رو بلاک آنبـلاک وآنفالو میـکنم . و گـاد آی میـس تـلگرام:)) دلـم برای کـانال هـای تلگـرامم فقـط تـنگ شده بود:))  از مـزایای ایـن سـی روز قـبلا نـوشتم و به شـدت به ایـن آنتـراک احـتیاج داشتـم و روزای پـایانیـش بهـترین و چَـلِنـجیـنگ ترین روزای زنـدگیم بودن.




۹۶/۰۵/۲۹
سـحـر

Challenge