Dreamer On The Run

Omnia mea mecum porto

Dreamer On The Run

Omnia mea mecum porto

" نظری دارم مبنی بر اینکه بعضی افراد در محلی که بایسته ی ایشان نیست به دنیا می آیند. تصادف ایشانرا در محیط خاصی افکنده است اما همواره درد وطنی را دارند که نمی دانند کجاست ... "
- سـامرسـت مـوآم

منوی بلاگ
کلمات کلیدی

The Woman Destroyed

چهارشنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۴۴ ق.ظ
"زن درهـم شکـسته " ی دوبـووار داستـان زنـی (مونیـک)است کـه درمـیانسـالی مـتوجه خیـانت همـسرش میـشود و داسـتان نحـوه ی برخـورد مـونیـک را با ایـن قضـیه نـشان میـدهد.  مـدتی از تمـام کردن کتـاب میـگذرد و مـن ساعت های زیـادی بهـش فـکر میـکنم. بـا خـودم فکـر میـکنم کـه فقـط یک زن میـتواند خـط به خـط ایـن کتـاب را بـدون کـوچـکترین حس تمسـخری درک کـند !فـقط یک زن میـتواند دردی کـه مـونیک تحـمل میـکند را تا عمـق وجـودش احـساس کـند. گـاهی جـملات و احـساسات مـونیک را میـخواندم و فقـط نفس عمـیقی می کـشیدم و کـتاب را می بـستـم و مدام سعـی میـکردم از ذهنـم دورش کـنم و به کـار دیگـری مشغول شـوم ( هرچـند که بیـشتر اوقـات بی فایده بود.)
نمـیدانـم شـاید مثـل من از شیـوه ی برخـورد مـونیـک با خیـانتی کـه بهش شـده (یعنـی تقسـیم کردن شریـک زنـدگی اش با زنی دیـگر) آشفته و کـلافه بشیـد. شـاید غیرقـابل درک باشد و با جـلورفـتن داسـتان عصـبی بشیـد و بخـواهید مـونیک را از داستـان بیرون بیـاوریـد و کشـیده ای نثارش کـنید و از او بخـواهید کـه یکـبار برای همـیشه تکـلیفش را با زنـدگیه کـوفتـی اش و آن مردک نـاحسـابی روشـن کـند. شـاید بخـواهید دیـانا و خـانوم لـامبر و لـوسین را هم بـیرون بکـشید و بهـشان حـالی کـنید که خیـانت یـک مرد بـعد از چـندین سـال زنـدگی با یـک شخـص و در فـلان سـن و سـال زنـدگی اش چـیز عـادی و نرمـالی نیسـت .
میـدانـم و میـدانسـتم نمـیخـواهـم مـونیک بـاشم. مـن نمیـخواهم در روزهـای آینده مـونیک باشم. از همـان ابتـدای کـتاب فهمـیدم مـونیـک خیلـی غریب نیـست برایم. مـونیک را مـن در عـزیز تـرین شخـص زنـدگی ام دیدم. میـدانسـتم کـه نمیخـواهم مـونیک باشـم و مـونیک تمـام من بود.مـونیـک تمـام مـن است.
"زن درهـم شکـسته " دوبـووار را فقـط و فـقط یـک زن بـدون هـیچ احـساس تمـسخر و تحـقیری واو به واو درک خـواهد کـرد!
داسـتان حـوالی ایـن جـملات پـایان می یـابد (حـسی کـه ایـن جـملات به مـن میـدهند هم غریبـه نیسـت! حـتی دورهـم نیسـت):
"لـوسیـن اشـتباه میـکرد. مـن دیـگـر نمـیتوانسـتم خـود را بـازیـابم. از مـدتی پـیش احـترامی پـیش خـود نـداشـتم . هرکـلمه ای کـه شخصـیت مـرا نـشان میـداد بـوسیله ی مـوریس به قـتل رسیده بود...."
داسـتان تمـام میـشود و مـن نمیـتوانم از غمـم برای کـسی حـرف بزنـم.

زن درهـم شکـسته و سـن رازپـوشی | سیمـون دوبووار | ترجـمه نـاصر ایـراندوست
۹۷/۰۳/۰۲
ســحــر

Books