Dreamer On The Run

This is absolutely the most exciting time we could have possibly hoped to be alive and THINGS ARE JUST STARTING !

Dreamer On The Run

This is absolutely the most exciting time we could have possibly hoped to be alive and THINGS ARE JUST STARTING !

"مــدت های مدیدی است که مــن نه چیزی را تایید میکنم و نه تـکذیـب. در برابرِ فلسفه ی عــالی زندگی این مطالـب خیلـی بی ارزش است. مـا به اینجـا نیامده ایم تا مـرشد باشیـم و دیگران را پــند و اندرز دهیـم. مـن به طور کلی به مـوج اعتقادات مردم بی توجـهم و ابدا کـاری به آدمـهای خوب و بـد ندارم..."

۳۱ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

مـوزیـک یه بخـش جـدا نشـدنی از زنـدگـیِ منه. یه بخـش خیـلی مـهم. من سـبک هایِ خیلی زیـادی رو امتـحان کردم. آهنـگ هایِ زیـادی گـوش دادم. از سـاندترک هـایِ دیـزنی گرفـته تا پـانک راک و بـلک مـتال. و همـه یِ ایـن سـال هـا گـذشـت و مـن مـدام سـبک هـایِ جـدید رو امتـحان میـکردم و ایـن جسـت و جـو زمـانی مـتوقف شـد که من "پُــست راک " رو پـیدا کردم و ایـن تمـامِ چیـزی بـود که روحِ من میـخواست.پــست راک به شــددددت درونگـراسـت و مـوزیسـین هـای این سـبک به شـدت خاص هستن.میـدونی من همیـشه دنـبالِ سـبکی بـودم که پـیش از هرچیزی "اتمـسفر محـور" بـاشه. دنـبالِ ترانـه خاصـی ،جـمله یا متـنِ خاصـی از لیرکس نبـودم و تمـام چیزی کـه برام مهـم بود اون حسـی بـود که از غـرق شـدن تویِ موزیـک میگرفـتم. فضـایِ اون آهنگ. میدونی نـوشـتن راجـع بهش سخـته ،نمیـتونی اون حس رو توضیـح بدی.نمیـتونی برایِ اطرافیانت قـابل لمـسش کنـی و این باعث میشـه یه جـورایی شخـصی بـاشه ،یه جورایی بیـنِ خـودت و خـودت.میدونی چی میگم؟

میـخوام از مــاگوای بگـم. مـاگـوای ، از غـول هایِ پـست راک.از این جـونورِ لعـنتی که مسـتقیم واردِ روحـت میشـه و یه انقـلاب تو وجـودت ، بـوجود میـاره. توصـیف کـردن ایـن گروه اسکـاتلنـدی خارج از محـدوده کلمـاتِ منه! به قـولِ مـازیـار شـاید  "ســرطانِ محض" کـفایـت کـنه.

از دیشـب شـدیدا قفلـم رویِ آلبـومِ Happy songs for happy people. ایـن آلـبوم مربـوط به سالِ 2003 هسـت. آهنـگ هایِ مـوردِ علاقـه م از ایـن البوم I know you are but what am I? و Sad DC و Ratts of the capitalهسـتن.

امتـحـانش کـنید! اون حسـی کـه  روحـت رو از جـا می کـَنـه و به پرواز در میـاره، اون حسـی که دلـت میخـواد خـودتـو لابه لایِ اون تـرک جـا بـذاری و اون تـرک مـدام ادامه داشـته بـاشه و تو خـوتو گـم کنی تـوش و دیگـه پیـدا نشی رو تجـربه کنید !

پ.ن: الـبومِ بعدی که سـراغش میرم البـومِ Young team از هـمین گـروه هسـت.خیلیآ معـتقدن ایـن بهـترین البومِ مـاگـوای هسـت و بعدِ اون و مثـلِ اون آلبـومی نخـواهد اومد!!!

پ.ن2: امـروز فهمیـدم که تلفظِ صـحیح گـویا "مـاگــوای " هسـت. البـته تو ایران بیـشتر با مـوگـوای میشنـاسن.

پ.ن 3: مـاگوای به معـنایِ روحِ شــیطانی هست.


۳۱ تیر ۹۶ ، ۲۰:۵۵
سـحـر


Go out for a walk . It doesn't have to be romantic walk in the park.

 It doesn't have to be a walk during which you'll have multiple life epiphanies and discover meanings no other brain ever managed to encounter.

Do not be afraid of spending quality time by yourself

That doesn't make you antisocial or cause you to reject the rest of the world.

But you need to breathe .

And you need to be.


-Albert Camus 


   :x آقـامـون کـامو +

۳۱ تیر ۹۶ ، ۲۰:۱۱
سـحـر

خـُب چـیزی که در حـقیقت ایـنجـا مینویـسم مربوط به سـی ام تیـر مـاه هست و اولـین روزِ شـروع این چـلنج.

خـب باید بگـم که اصلا شـروعِ هیجـان انگـیزی نـداشتم!! یـعنـی تـایمِ خیلی زیـادی از روز رو خـواب بـودم و مـابقـی ش رو بـا موزیـکـایِ مـوگـوای سـر میکـردم و شـاید بهـترین دستـاوردم تمـوم کردن کـتاب مـردِ داستـان فروش بـود. تقـریبـا بعد از چـهار یا پـنج سال برگـشتم به نوشـته هایِ گـُردر. به یـادِ کـتاب"دنـیایِ سـوفی" ای که دوم دبیـرسـتان خـوندم و تـاثیرِ شگـرفی که این کـتاب، ایـن مرد تویِ زنـدگـیِ من وانتـخابِ راه زنـدگـیم و خلقِ یه ورژنِ جـدید از من گذاشـت. خُب بـاید بگـم با انتـظارِ خیـلی بالایی سـراغِ مردِ داستـان فروش رفتم. دلیـلِ این انتـظارِ بیـجام  اونم بعـدِ خـوندنِ "آریـل"،"دخـتر پـرتقـالی" و " راز فال ورق" رو درک نمیـکنم در حـالِ حاضـر!!! ولـی کـلا ایـده ی اصـلی جـالب بـود و به شـخصـه عاشقِ اون همـه داسـتانایی شـدم که در خلالِ داسـتانِ اصلی ازشـون صحـبت میـشد! و یـه چـیزِ خیـلی جـالب اون دیـدگـاهی که نسـبت به نوشــتن رمـان و ایده هاش داشــت بود و مـن کامـلا باهاش همـزاد پـنداری میکـردم! این کلافگـی از هجـوم آوردنِ ایـده های مختلف تویِ ذهـنش ، اینـکه هرگز خـودشو وقف نوشـتن یه رمـان و یه ایـده نمیـکرد چـون فکـ میکرد با وقت گذاشت رویِ اون ایـده خـاص ، یه جـورایی خـودشُ محـدود میکـنه، اینـکه لزومـا وقتـی یه تفکـری تو ذهـنمون جرقـه میزنـه نـباید سـریعا به بـندش بکشـیم و رویِ کاغذ بیاریمـش ،چون مثـلِ یه مـاهی مـی مـونه و باید بهش فرصـت بدیم که به اعمـاق بره و چاق و چـله تر شـه. خلاصه که ایـن قضـیه اعـتیادش به جمع آوری ایده و دادن ایده بـه بقیـه برایِ تمـوم کردنِ نـوشــته هاش به شـدت برام قابلِ درک بـود و خیلی منُ یـاد یـه مقـطعی از زنـدگـیم که به شـدت غرق در نـوشـتن و ایده هـایِ جـورواجـور و روزهایی که تمـاما با صـحبت کردن راجـع به ایـده ها و واگـذاری این ایـده ها به ایـن وآن و دفـترهـا و سـر رسـید های باطله ی پـر از داسـتان های نیـمه کاره سـر میـشد،انداخت 


و ایـنکـه امروز برگـشتم به تـویین پیـکس که نیمـه کاره رهـاش کرده بودم.و البـته با سیلی از فیلـمایِ ندیده و سریال های نیمه کاره هم مواجه شـدم و یه قـانون گذاشتـم که تا وقـتی حداقل نیمی از اینـارو ندیدم مرضِ دانـلود کردنُ کـنار بذارم. الـان نیـمه هایِ سـیزنِ دو هسـتم. این سریـال به شــدت جذاااابه و اینُ هم باید در نـظر گـرفت که از نیـمه هایِ فصـل دوم (میشه گفت از قسمت دهم)دیگـه قدرتِ صـبر و تحـملت رو می سنـجه و به شـدت رویِ اعصـابه و فقط در صـورتی قابلِ تحـمله که عاشقِ دیـوید لینـچِ لعـنتی باشـی و یه کـوچـولو نقـدایِ فصل سـوم این سریال که نزدیکِ بیســت و شش سال بعـد از سیزن دو ساخـته شـده رو بخـونی و بخـوای هرچی سریـع تر برسی به فصـلِ سوم.


تـلاش میـکنمـ که فـردا یـکم فعـالتـر باشـم و تـمـرکزمُ بیشـر رویِ کارایِ عقب مـونـده ای که در الویـت ان بذارم.

۳۱ تیر ۹۶ ، ۰۳:۳۵
سـحـر

چـند وقـت پیـش مـطلبـی رو با عنوان "سـی روز بـدون رسـانه اجتمـاعی" تویِ یه بـلاگ خـوندم. یه جـورایی یه جـنبش راه انـداخـته بود و افـرادِ مخـتلف هـم این چـالش رو اکـسِپت میـکردن و از تـجربیـاتشون میگـفتن و یه عـده هم این پـروسـه رو تویِ بلاگـشون به صورتِ تجـربیـاتِ هر روزشـون در طـولِ این سـی روز گـزارش میـدادن. علـت اکـسپت کردنِ ایـن چـلنج رو شـرح و بسـط میـدادن و خـواننده هـاشون رو بـه اینـکار تشـویق میکـردن. دلایـل مخـتلف بـود، یـه سـریـا کارایِ عقب مـونده ای داشـتن و حـس میکـردن هرچـه زودتـر باید انجـامشـون بدن ، بـعضـیا تویِ یه بحـران عاطفـی بودن و به یه بـریک احـتیاج داشـتن، بعضـیا خـودشونُ گـم کرده بودن و هـدف هـاشـونُ فرامـوش کرده بـودن، بعـضـیا دوس داشـتن یه تایـم رو اخـتصاص بـدن به کـتاب خـوندن و عـلم آموزی ، بـعضـیا دوس داشـتن بـدونـن ارزششـون برایِ دوستـاشون و آدمـایِ اطرافـشون چـقده و چـه کسـایی متـوجه غیبـتشون میشـن و بهـشون تکسـت میـدن و خلاصه کـیا بهـشون اهمیـت میدن.

نهـایتا ایـنکه ایـن چـند روز حـسابی بهـش فکر کـردم و یه لـیســت از کـارایی که عقـب مـونده بـود و خـوب بـود که انجـام بـدم رو یادداشــت کردم ، دلایـلم رو شـرح دادم که الـبته مهمـتریـن دلیـل و شاید تنهـا تریـن دلـیلـم این بود کـه تایـمِ آزادِ بیـشتری داشـته باشـم و یه تـابسـونِ مفـید بسـازم و خلاصه دو دو تـا چـارتـا کردم و فــایـنالــی گفتم:


پ.ن : میـخـوام شـرحِ ایـن سـی روز رو ایـنجـا تـویِ بـلاگـم بـنویـسم و سـعی کنـم اطلاعـاتِ مفـیدی رو شـِیـر کـنم و از تجـربیـاتم بـگم و مسـیرِ رو به پـیشـرفتـی داشـته بـاشم :) دلیـلِ اینـجا شـیر کردنـش هم فقـط یـه جـورایی مقـید کردنِ خـودمـه . 

از جـمعه سی ام تیـر مـاه تا دوشـنبه بیست و هـشتم ام مـرداد.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۶ ، ۰۲:۱۰
سـحـر



...Then people expect women to be that easy to understand , and women are mad at themselves for not being that simple.

when in actuality women ARE complicated.women are multifaceted. not because women are crazy but because people are crazy and women happen to be people !!!


-Tavi Gevinson


۲۸ تیر ۹۶ ، ۲۰:۰۳
سـحـر

کـلمـه ها بی روح هـستن،فقط یه سـری نمـاد هسـتن،چون جـون ندارن،میـدونی چی مـیگمـ؟ و خیـلی از چیـزهایی که تجـربه میـکنیم غیـرقـابلِ لمـس هسـتن،خیلـی از چیـزایی که درک میـکنیــم رو نمـیشه اداشـون کرد،غیرِقـابلِ بیـان هسـند.حـالا ایـنُ بگـم که وقـتی داریم باهـم صحـبت میـکنیم و مـا احسـاس میـکنیم که ارتـباطی بیـن مون بـوجود اومده و فـکر میـکنیم که همـدیـگه رو میـفهمـیم به نظـرم یه جـور صـمیمـیت معـنوی رو احـساس میـکنیم و ممـکنه ایـن احسـاس زودگـذر باشـه ولـی به نظـرم ایـن چیـزیه که مـا بـخاطـرش زنـدگـی میـکنیم.



Waking Life | Richard Linklater | 2001


۲۸ تیر ۹۶ ، ۱۴:۳۶
سـحـر
"مـساله ایـنه که بتـونی خـوابی که داری میبینی رو با واقـعیـت هایِ زنـدگـی تطبیق بـدی. چـون اگـه ایـن کار رو بـتونی بکـنی ،تـوانایی انـجامِ هرکـاری رو خواهی داشت..."
"...خـواب بیـن(رویاپرداز)به فرامـوش شدن مـحـکوم میشـه.میـخوام این شرایط رو عوض کـنم. امیـدوارم توهم قـصدت همیـن باشـه.باهروز خـواب دیدن.خـواب دیدن با دسـتهامـون و بـا ذهـنمون.سیـاره ما داره با بزرگـترین مشـکلاتی که تا حـالا داشـته رو بـه رو میشـه.پس هرکـاری میکـنی بیـکار نمـون. الـان بهـترین زمـانه که از زنـده بـودنِ خـودمـون لـذت ببـریم و همـه چیـز تازه داره شـروع میشه..."
"..بـاید شروع بـه پیـدا کردنِ جـوابِ سوالـات بکـنی.بـاوجودی که سخـت به نظر میـاد ولی نتیجـه بزرگـی داره.تـا میــتونی ذهنـت رو پـرورش بده،درحـالیکـه میدونـی این فقط یه تمـرینه.چـیزهـایِ زیـبا درست کن،مشـکلـات رو حـل کن.رازهـای این جـهان رو کشف کن.طعـم همه لحـظـات رو بچـش.شـادی ها و غم هـا،خـنده ها ،همـدردی ،دلسوزی رو حـس کن و همـین احساسات رو در خـاطرت نگـه دار.راه خروج ایـنه ... فرار از شـتابِ زنـدگـی!.."

Waking life | Richard Linklater | 2001

۲۸ تیر ۹۶ ، ۰۴:۲۵
سـحـر

اغـلب بـهتریـن قسمـت هایِ زنـدگـی اوقـاتی بوده انـد که هیـچ کاری نکـرده ای و نشـسته ای و راجع به زنـدگـی فکـر کرده ای.

منظـورم این اسـت که مثلا میفهمـی که همـه چیز بی معـناسـت. بعـد به این نتیـجه میرسـی که خیـلی هم نمیـتوانـد بی معنـا باشـد،چـون تو میـدانی که بی معـناست و همـین آگـاهیِ تو از بی مـعنـا بـودن تقـریبـا مـعنـایی بـه آن میـدهـد.

میـدانی منظـورم چیسـت؟ بدبیـنیِ خـوش بیـنانـه.


عــامه پسـند | چـارلز بوکفسـکی | ترجـمه پیـمان خاکسـار 

۲۸ تیر ۹۶ ، ۰۱:۵۲
سـحـر

تـویِ پـستِ قـبل راجـع به آینه سـیاه نـوشـتم. و چـیزی که امـروز به شـدت مـنو درگـیر خودش کـرد یکـی از قسمـت هایِ این سـریال بود. اسم این اپیـزود "خـرسِ سفـید " بـود. بـلافـاصله چـیزی که به ذهـنم رسـید ایـن بود کـه آره! من باهـاش موافقـم! اگه قـرار بـاشه با قـصـاص مخالـف بـاشـم ، به جـایِ قـصاص بـایـد ایـنجـوری از خجـالتِ طرفِ خـطاکار در اومـد . به اینصـورت که یه فـضایی رو بسـازی و طـرف رو بنـدازی تویِ یه لـوپ که نهـایتِ هر روز و بعدِ تمـام شـدنِ همه ی اتفـاقـا فریاد بـزنه که "لطـفا منـو بکـشیـد" که یه لـوپِ زجـر آور براش رسـم کـنی و مـحـکومـش کـنی به تکـرار و تمـامِ راه هایِ فـرار رو براش ببـندی. دلـیلِ این بـی رحـمـیم (شـایدم بی رحـمی نباشـه) فاجـعه ای بود که همـین چـند وقـت اتفاق افتـاد. دخـتر بچه ی هـفت سالـه ای که مـدتی عکـسشو به عنـوان گمشـده تویِ فضایِ مجازی دیـدیم و چـند روز بعـد خـبرِ قتـلش رو شنـیدیم،اونم به وحـشتنـاک ترین و حـیوانی تریـن شیـوه. اشـدِ مجـازات حـکمی بود که برایِ فردِ خـطاکار در نظر گرفتـه شده بود. و بحث هـا بالا گرفـت. نظـرات متفاوت بود. عـده ای با اعدام مخالف بـودن و عده ای موافق و هرکس دلـیلِ خـودش رو داشـت. مـن امـا در صـورتـی مخالفِ قصـاص بـودمـ که چـیزی ورایِ قصـاص نصیبِ فـردِ قاتل شه. چیـزی شبیه به لـوپـی که در " خـرس سفیـد" دیـدم.


پ.ن: بحـث موافق بودن و مخالـف بودن با قصـاص نیست. و مخالفـان قصـاص و حرفـشون و نـظـرشون برایِ من چیـزِ غیر قـابلِ درکی نیست :) و گـاها اسـتدلال هاشـون منُ به فکـر وا میداره.

پ.ن 2: ولـی چیزی که نهـایتِ همه ی اینـا ،بعـد از همـه ی ناراحـتی هایِ چند روزه م سـرِ این موضوع و رسیـدن به یه سطحـی از آرامش و خوب فکر کردن به ذهـنم رسید این بود کـه آیا این حق رو داریم که در برخورد با یک جانی مثل اون شخص و یا حتی بدتر از اون عمل کنیم؟!

۲۵ تیر ۹۶ ، ۲۱:۴۵
سـحـر


مـیدونید هرجـا که یه فیلـم ببینـم و موضـوع فیلـم راجع به آینده و اتفاقـات تویِ سالِ نمیدونمـ 2050 باشـه یا نمیـدونم آخرالزمـان شده باشه و ایـنا سریع از کنارش رد میشـم و بیخـیال میشم. اصـلا هرچـی که مـربوط به آیـنده باشـه و قضـیه بـه دسـت گرفـتنِ دنیا توسط ربـات هـا ،فضـایی ها باشه و یه سری کلیشـه ی مسخره و از مُـد افتاده باشـه. شماهم از این کلیشـه هاخسته ایـن؟ 

"آیـنه ی سیـاه " رو ببیـنید. تویِ توضـیحِ این سـریال،میخـونیـد که راجـع به اتفـافاتِ آینـده ست و اینـکه این پـیشرفتِ تکنولوژی قـراره به چه جاهایِ وحشتـناکـی برسـه. بذارین بهـتون بگـم که چه چیزی باعث مـیشه به مشـتاقِ دیدنِ قسمـت هایِ بیشتـری از این سریال بشیـد. شمـا فصل یـک رو شروع میـکنید.اپیـزود اول. در انتظارِ این هستـید که ببیـنید تـکنـولـوژی چـقد پیشـرفت کرده و به چـه جایِ ترسـناکی رسیده،اینکـه ما تو سـالِ چندهزار میلادی هسـتیم،چنـد سال دور تـر از خودمـون.فک میـکنید با چی روبه رو میشید؟ راهِ دوری نـریـد! بـله ! تـکنولـوژی همـین الانـش ،همـین الان،تو همـین زمـانی که من و شما هسـتیم قـدم به جـاهـایِ ترسـناکش گذاشته!!! اولیـن قسمـت این سریال همین حوالـی اتفاق افـتاده!میخـوام بگـم که جـلوتـر بریـد این اتفاقات ترسـناک تر میشـه... درسـته هنـوز اتفاق نیـوفتـادَن! ولـی جالبـیش ایـنه که مـا تصـورشون کردیم. حداقل یـه بار هم که شده بهـشون فکـر کردیم.

این سریال بی شـک سـیاه ترین و تـلخ تریـن سریاله که تا به امـروز راجـع به عصـرِ مـدرن و انسـانِ مدرن ساخـته شده. هر اپـیزودِ ایـن سریـال به حـدی تکـان دهـنده و تاثـیر گذاره که تا مدت هـا تو ذهـنتون حـک میـشه و به ایـن سـادگی ها فـراموشـتون نمیشه.


پ.ن: شـایـد فک کنـید که این سریال تو مایه هایِ فیلم Her هسـت. شخصـا به شـدت از این فیـلم متنفـرم. ولـی اگه اینـجوری فکـر میـکنید یا طرفدارِ ایدئولـوژیِ این فیلـم هسـتید لطفـا قسمـتِ اول از فصـل دومِ ایـن سریـال رو ببیـنید.(به شـدتتتتتتتتت دردناک) تا ببیـنید که چقـد her فیلمـِ سطحـی ای بوده :)

۲۵ تیر ۹۶ ، ۲۱:۱۹
سـحـر