Enigma

Come find me in solitude.

Enigma

Come find me in solitude.

۸ مطلب با موضوع «Book quotes» ثبت شده است

خدا میـتواند یک خیال زیبای شخصی باشد یا یک کابوس بزرگ جمـعی.

خدابـازی | علیرضا میراسدالله

۰۱ آبان ۹۷ ، ۲۳:۳۶
سـحر

...در ایـن میان،تنهـا خنده ی تلخـی باید میزدم به این بود که چه اندازه غافل بودم از اینکه:جهـان منتظـر به بار نشستن آرزوهای ما نیسـت.درواقع،مرتفـع شدن این غفلت است که بر خودآگاهی ات می افزاید،تلخ ات میکند و حاصل آن زایل شدن همـان امید و پررویی است.درک این کـه جـهان،اشتیاقی به حضـورما و رویاهایمان ندارد..."

محـسن نامجو | دراب مخدوش


***

پ.ن:ناراحـت بودم یا هرچی.هرروز بیشتر از دیروز و اون روز و کـلی فکـر و خیال!با کلی ناراحتی نوشتم "نمـیدونم بخـشیدن یا نبخـشیدن ما در روند بررسی اعمال انسان ها و کائنات تفاوتی ایجـاد میکند یا نه.دیگه هم به مجـازات و پاداشی اعتقاد ندارم"و رهـاش کردم.

۲۶ مهر ۹۷ ، ۱۹:۳۳
سـحر

"میـدانم خانواده یعنی چه،ترکیبی از آب چشمه و آب گندیده.بچه وقتی مدتی در آن ماند،چاره ای ندارد جز اینـکه راهش را بکشد و برود:دیگر برایش ممکـن نیست حرف هایش را به خانواده بفهماند-چون زیادی او را می شنـاسند و در عیـن حال دیگر نمی شناسندش.راه درست برای بچـه ها،هرگز همـان راه پدر و مادر نیست،هرگـز."

دیوانه بازی - بوبن

۲۲ مهر ۹۷ ، ۲۱:۲۰
سـحر

"من از بودن آدمـها مطمئن نیستم.حتی وقتی که رو به رویم نشسته اند و پرحرفی می کنند.گـاهی فقط صدایشـان را گـم میکنم که برای همه اتفـاق می افتد.ولـی بعضی وقت ها تصویرشـان هم می رود.انگـار که خانه خالی است،روی صندلی کسی ننشسته و صدایش نمـی آید.

...
مشکـل ایـن نیست که کجا هستم.سرحالـم یا نه.مشکـل این است که در جایی که باید باشـم نیستم.من از بودن خـودم مطمئن نیستم.
من در یکی از خـواب های بی سر و ته ام جا مانده ام." 
***
"هـر ارتباط جدید یک تله ی جدیـد است.بعضی ها میدانند چـطور پنیر را از سر قلاب بدزدند که فنـر عمل نکند.بعضـی ها دم شـان گیر می کند وبعضی ها از وسط دونیم می شوند."

همـین روزها | علیرضا میر اسدالله
۰۷ مهر ۹۷ ، ۱۷:۵۲
سـحر

"از مـن پرسـید آیـا به موسیقـی سنتی علاقـه دارم یا نه؟گـفتم نه.جاز را ترجیـح میدهم.گفت جـاز بی سـروته است.

حق داشت.موسیقـی جاز سر و ته ندارد.با هرصـدایی می توان آن را آغاز کرد و در لحـظه هم می شـود رهایش کرد؛مـثل زندگی من."





۰۷ مهر ۹۷ ، ۰۰:۰۰
سـحر

وقـتی از کـارش حرفـی به مـیان می آید،برخلاف تصـاویر گـمراه کـننده ای که مـمکن است به ذهن خـطور کند،مـناظر ابری گرفته شمـالی،صـورت های کشیـده ای که فریاد میزنند و چیزی شبیـه کـارهای مـونک هستـند،معشـوقی که به او خیانـت شده و در گـوشه ای کز کرده و شـوالیه های قرون وسـطایی که از مرگ خـدا شکـوه میکـنند،طیفـی از کـمدی های سرخـوشانه تا تراژدی های آخرالزمانی،از یک درام خـانوادگی رقت انگیز تا یک حماسه ملی گسـترده می شود.

رودررو با اینگمار برگمانرافائـل شارگل | ترجمه ی فریماه موید طلوع

۲۹ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۵۰
سـحر

داشتـم یه مطلبـی راجـع به دوره ی قبل از پیشـا-سقـراطی ها(فیلـسوف هایی که قبل سقـراط سعی داشتن به سوالـات بنیادی بشـر پاسخ بدن)میخوندم.خُب تو اون دوره برای توجیـه پـدیده های طبیـعی و دنیـای اطرافشـون دسـت به دامـن اسطـوره های مذهبی و خدایان و مـوجودات فـوق بشری مثل زئـوس،آپـولـون،هـروس و...شدن.حـالا میـون همـه ی ایـنا یه تعـبیر شـاعرانه ی خیلی جـالبی خـوندم و اونم ایـنه که:

{زمـین و آسمـان رب الـنوع و الهـه ای در آغوش هـم بودند کـه سرانجـام پسرشـان آن دو را مـجبور به جـدا شدن از هم کرد.}


۱۹ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۱۲
سـحر
"به هـرحال همش مجسم میکـنم که چـندتا بچـه ی کوچیـک دارن تو یه دشت بزرگ بازی می کـنن.هزارتا بچـه ی کـوچیک و هیشکی هم اونجـا نیست،منظـورم آدم بزرگـه،جـز من.مـن هم لبـه ی یه پـرتگـاه خطرنـاک وایساده م و باید هرکـسی کـه مـیاد طرف پـرتگـاه رو بگـیرم-یعنـی اگـه یکـی داره می دوه و نمیـدونه داره کجا میره من یه دفعه پیدام میشه و می گـیرمش.تمـام روز کارم همینه.یه نـاتورِ دشتم.میدونـم مضحـکه ولی فقط دوست دارم همیـن کار رو بکـنم.با ایـنکه میدونم مضـحکه."

[Tom Rosenthal's "To You Alone" is playing in the background]

۱۴ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۱۸
سـحر