Enigma

Come find me in solitude.

Enigma

Come find me in solitude.

۱۵ مطلب با موضوع «Me!» ثبت شده است

دیروز که همش استوری قدم زدن زیر بارون یا استوری هایی که از اتاقشون میگرفتن درحالیکه بیرون بارون میزد و موزیک هم در پس زمینه درحال پخش بود من یه چشمم به کتاب بود یه چشمم به پنجره و داشتم به خودم دلداری میدادم که با توجه به پیش بینی ها و هفته ی بارونی پیش رو همه شون رو با استوری هام زخمی میکنم:))
و الان خورشید وسط آسمونه.من تازه Scott Orrرو کشف کردم و دارم نان استاپ بهش گوش میدم و فکر میکنم که حیف نیست که بارون نمیاد تو این فضا؟ آیم فاکینگ سد:((

**

ویدئو گرفته بود از بارون آخر شب جمعه.واسم فرستاده و میگه وقتی بارون میاد به اولین چیزی که فکر میکنم تویی!


۰۶ آبان ۹۷ ، ۱۲:۱۲
سـحر

ولـی کـاش از ((برام جـالبه فکـر نمیـکردم یه دخـتر(:|؟!)هم به همچـین موضـوعاتی(حالاهرچی!) علـاقه داشته باشه)) و این قبیل گـل واژه ها می کشیدین بیرون.

دیگه دوره ی سر صـحبت باز کردن با این چیزا سر اومده.خب؟


۰۳ آبان ۹۷ ، ۲۱:۱۲
سـحر

براش "تو تاریکی" رو فرستادم.میگه گروه مورد علاقه مون!

نوشتم:

" "او و دوستانش" منو یاد تو میندازه!انار و نارنگی و خرمالو منو یاد تو میندازه. قدم زدنای زیر بارون و پیاده روی های دم غروب منو یاد تو میندازه.سرگذشت قمیشی.خانم گل،خاتون،قبله و شب گریه ابی،دو پنجره گوگوش منو یادتو میندازه.مادمازل و چه جوری بگم شهرام منو یاد شبایی که باهم کد میزدیم و هوم ورک ول تست مینوشتیم میندازه!

قهرهامون و دعواها و آشتی و آشپزی و کافه رفتن و پیاده روی های طولانی روزای جمعه و خریدرفتن و سینما رفتن،سلیقـه ی متفاوتمـون تو فیلم هـا و جر و بحث هـا،نشستن رو چمنای خوابگاه بعد ناهار سلف پنج شنبه ها و ساعت ها حرف زدن...تو همیشه از گریه هام خبر داشتی،چشمای قرمز و پف کرده م رو به روم نمی آوردی.بداخلاقی هامو تلافی نمیکردی.همیشه تو اونی بودی که بعد قهرای طولانی پا پـیش میذاشتی و باهم آشتی میکردیم...یادته بعضـی وقتا کـه از شرایط خونه فرار میکردیم و قرار میـذاشتیـم زودتر بریم دانشگاه؟!

میدونی الان شاید بیشتر از قدیم آدمای جدید میبینم ولی دیگه برام دوست شدن با کسی سخت شده.یعنی انگاری نمیخوام!

تو حالا کلی ازم دوری و اصلا امکان داره چندسال دیگه هیچوقت همدیگه رو نبینیم.نگرانم چندوقت دیگه دوسـه ساعت حرف زدنای آخرهفته مون هم نباشه!دیگه کلـی درگیر درس و دانشگاهی و حرفـام جمع میشه تا آخرهفته!شاید خنده ت بگیره که تو نت هام مینویسم که اخرهفته راجع بهش بهت بگم.

میدونی به چی فکر میکنم؟به اینکه نکنه تو "خونه" باشی برای من؟ "

نفرستادم...پاک کردم..نوشتم:

"آره!گروه مورد علاقه مون♡..."

زنـدگی عجیـبه!اونمـوقع ها فکـرشم نمیکردم دلتنگ همچـین چیزایی بشم...که دلتنگ "تو"بشم...

:)

 

 

۰۳ آبان ۹۷ ، ۱۵:۰۲
سـحر

حـوالی همیـن روزهـا،دو سال پیـش،احتمـالا تایـم بین آزمایشگـاه خواص سـیال و زمین شـناسی ساختمانی،طبقـه ی یک ساختمـون کلاس ها.کلاس 204.مـوزیک توی گـوشم و کاملا توی یه دنیای دیگه بودم.

کـپشن نـوشتم آرومِ آروم.مثل آدمی که هیچـی واسه از دست دادن نداره...

هـنوزم این عکس رو میبیـنم یاد ایـن آهنگ فرانسسکـو برتا می افتم.عجـیبه وقتی این آهنگ پـلی میشه من میتونم واضحـا اتفاقای اون روز رو به خاطـر بیارم!

روزای عجـیبی بود.تصمـیم بزرگـی رو بایـد میگرفتـم.تصمـیم گرفتم بقیـه رو ناامید نـکنم.دو سال گـذشته زل زدم به عکس.من خـودمو ناامید کردم.

 

۲۹ مهر ۹۷ ، ۲۲:۴۷
سـحر

صـدای لانا باعث میشه دلتـنگ جاهایی باشـم که تا حالا تو زندگـیم نرفتـم و همینـطور تجـربه هایی که هیچ وقت نداشتم!

و به مناسـبت این روزای ابری و بارونی جذاب(اینجـاکه من هستم خیلی کـم پیش میان)یه ترکیب لـانا و تامینـو درست کردم که موقع پیاده روی های غروب بـزنم به بدن(گـفته بودم از اینـکه زود شب میشه و هوا سرده چقدر مسرورم؟)

خلاصه کـه حیف بود امروز راحت از کنار یه سری آهنگا بگـذرم و سعیم رو کردم و گندِ ونیـس بیچ لانا و آلبوم امـیرِ تامیـنو رو هم در آوردم.

**

اگـه قرار بود یه سـوپر پـاور داشتـه باشم این بود که هروقت دلـم میخواد نامرئی باشم تا بتـونم بعضـی وقتا کـل روز رو نامرئـی باشم.

**

۲۸ مهر ۹۷ ، ۲۰:۱۵
سـحر

نگـرش مقایسه ای هیـچ نمود مثبتی رو دنبال نمیکنه و تحـیر از میزان تحصیلات و یا مـطالعه ی شخص دیگری فقـط دید رو کوتاه تر میکنه برای دیدن هرآنچه اون شخص مـورد نظر دیده!و اینکـه انـسان های بسیاری هم در همـون حد و جایگاه شخص والا مقـام بودن و حتی بـسیار برتر از اون.بزرگنمایی ها تنهـا بت سـازی هایی مخرب هستند.

 

***

بالاخره آلبـوم  Tamino اومـده و تو این هـوا فقـط باید پـلی کرد و مُرد!! 

Persephone ترکِ مـحبوبِ من از تامـینو بود تا اینـکه So it goes رو شنیدم...


 

 

۲۸ مهر ۹۷ ، ۱۳:۰۵
سـحر

...در ایـن میان،تنهـا خنده ی تلخـی باید میزدم به این بود که چه اندازه غافل بودم از اینکه:جهـان منتظـر به بار نشستن آرزوهای ما نیسـت.درواقع،مرتفـع شدن این غفلت است که بر خودآگاهی ات می افزاید،تلخ ات میکند و حاصل آن زایل شدن همـان امید و پررویی است.درک این کـه جـهان،اشتیاقی به حضـورما و رویاهایمان ندارد..."

محـسن نامجو | دراب مخدوش


***

پ.ن:ناراحـت بودم یا هرچی.هرروز بیشتر از دیروز و اون روز و کـلی فکـر و خیال!با کلی ناراحتی نوشتم "نمـیدونم بخـشیدن یا نبخـشیدن ما در روند بررسی اعمال انسان ها و کائنات تفاوتی ایجـاد میکند یا نه.دیگه هم به مجـازات و پاداشی اعتقاد ندارم"و رهـاش کردم.

۲۶ مهر ۹۷ ، ۱۹:۳۳
سـحر

1.

رفته بودیم ساندویچ فروشی.از اون قدیمی هاش.خیلی قدیمی ها!و خـب کثیف هـاش:))

بحث مون این بود که چقدر داغـون و عتیقه موندیم که نمیتونیم از خیلی سریال های معروف لذت ببریم و وسط جمع وقتی به یه شوی خاص رفرنس میدن عین اسکلا باید زل بزنیم به بقیه یا محض رضای خدا بتونیم پادکست های رادیو فلان و فلان رو تا آخر گوش بدیم ولی هنوز پنج دقیقه نگذشته تو فکرها و خاطره هامون غرق نشیم و از موضـوع پرت شیم تا حداقل وقتی تایم لاین مون رو باز میکنیم و همه دارن راجع به قسمت فلان رادیو چی حرف میزنن باز مثل اسکلا نباشیم!!یا حتی بتونیم برای یه بـار هم که شده از این همبرگر جدیدا پر پنیر و سس قارچ و هزارتا چیز دیگه بخوریم و دست از این مدل قدیمی(!)ها برداریم!!و...


2.

توی راه به این فکر میکردم که الان تقریبا دو برابر یک سال قبل ازت متنفرم.ولی تو ایـن مدت دارم کارایی رو میکنم که تو میکردی.چیزایی رو انتخاب میکنم که انتخاب تو بود از چیزایی خوشم میاد و سمت شون میرم که تو ازشون حرف میزدی و تو موقعیت های خاص مثل تو رفتار میکنم...و نمیتونم جلوش رو بگیرم.همـش هم قیافـه حق به جانـبِ نحست میاد جلـو چشـام که با اون صدای مزخـرفت که همیشه فکـر میکردی خاصه بهم میگفتی

everything you like I liked five years ago

و بدم میاد که بگم دقیـقا همینه:| عمیقا میدونم که به جاییت نیست و هیچ وقت هم نخواهی فهمید ولی جدا ازت متنفرم و از تمام کارها و فکرای الانم...

۱۳ مهر ۹۷ ، ۰۱:۱۴
سـحر

حـالا من نفهمیدم آدم چـطور از وسـط نعره های نرگـال راه پیدا میکنه به آهنگ جـدید تام یـورک و نهایتـا خودش رو وسط آلبوم های ایمجـین دراگـونز و خاطرات نوجوونیش پیدا میکنه؟

۱۲ مهر ۹۷ ، ۱۸:۱۶
سـحر

دچـار افسـردگی بعد از فارغ التحـصیلی شدم!بلـه!من از اونـام که تـهِ همـه خوشـی ها قابلیت پیـدا کردن دلایلـی برای ناراحـتی و حـس بد داشـتن،دارم.به شمـا جـوون ها و بازمـاندگـان توصیـه میـکنم بلافاصـله بعد از اتمام فرآینـد فارغ التحصـیلی تون یک عدد اسلحـه تهیـه کنید چـون به قـدرتِ خـدا هـر جنـبنده ای در این جـهان هستـی که شمـا رو ببینه میپرسه "خـب حالا میخـوای چـیکار کنی با آینده ت؟"،"خـب به سلامـتی راحـت شـدی،حـالا برنـامه ت چیه؟"،"دنبال کـار هم رفتـی یـا نه؟"،"ارشـد چی ادامـه میدی؟".خلـاصه که ایـنا رو سریعا هِدشـات کنید تـا افسردگی بعد از فارغ التحصیلی تون تشدید نشه.


۰۵ مهر ۹۷ ، ۲۰:۳۶
سـحر