Dreamer On The Run

This is absolutely the most exciting time we could have possibly hoped to be alive and THINGS ARE JUST STARTING !

Dreamer On The Run

This is absolutely the most exciting time we could have possibly hoped to be alive and THINGS ARE JUST STARTING !

"مــدت های مدیدی است که مــن نه چیزی را تایید میکنم و نه تـکذیـب. در برابرِ فلسفه ی عــالی زندگی این مطالـب خیلـی بی ارزش است. مـا به اینجـا نیامده ایم تا مـرشد باشیـم و دیگران را پــند و اندرز دهیـم. مـن به طور کلی به مـوج اعتقادات مردم بی توجـهم و ابدا کـاری به آدمـهای خوب و بـد ندارم..."

۲۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چند_کلمه» ثبت شده است

دم غروب بود،از دور که می اومد بهش نگاه میکردم اصلا تو این حوالی نبود.. دوبار بهش سلام کردم تا متوجه شد، اومد سلام کنه بغضش ترکید.. هیچی نگفت سریع بغلم کرد و چند دقیقه گریه کرد.. هیچی نپرسیدم،هیچی نگفت..

خودشو کشید عقب و شروع کرد به معذرت خواهی کردن، 

دستشو گرفتم تو دستم و فقط گفتم که درک میکنم.. که حسش میکنم..

نتونستم حرف خوبی بهش بزنم،  اصلا برای اون شرایط هیچ حرفه خوبی تعریف نشده عملا،نخواستم حرفای دم دستی بزنم...

منم مثه خیلیا از غم ادما غصه م میشه... نمیتونم بگم کاملا درکش میکنم چون یه جورایی شعاریه.. ولی جنس غمش اشنا بود برام ... من تک تک ابعادشو حس میکردم.. ولی نمیتونستم کاری کنم!

همیـن..

**

"کنجکاوی‌ام را برای فهمیدن جَسته و گریختهٔ معنی آوازهایی که توی گوشم می‌شنوم، از دست داده‌ام؛ ولی همهٔ آهنگ‌های سوزناک جهان، به هر زبانی که باشند، مگر از چیزی جز یار و دیار و روزگار، شکایت می‌کنند؟"


 

۰۲ آذر ۹۶ ، ۰۰:۰۶
سـحـر

خسـتگی ِ ایـن روزای تکـرای حـتی با خـواب هـم از تـن آدم نمـیرود ، چـون روح خـسته بـاشه ،خـوشی هـا مرزِ عمیـقـی با آدم ایجـاد میـکنن.


 

۲۲ آبان ۹۶ ، ۲۳:۱۹
سـحـر

یـه مـوضـوعی کـه شـاید بشـه بهـش گـفت یه مـوضوع خـاص ،مـوضوعـی کـه فکـر نمیـکنم به گـوش نـاآشنا باشـه (یا حـداقل به گـوش همـجنس های من) رو سعـی داشت بیـان کـنه . و نحـوه ی پـرداخـت ایـن قضـیه به شـدت افتضـاح بـود و نهـایتا هیـچ حسـی رو ایجـاد نکرد و حـتی میتـونم به جـرات بگـم که کـاری رو کـه داره نـکوهش میـکنه ممـکنه در نظـر بعـضی هـا کاری بـاشه کـه باید انجـام بشـه(ایـن رو توی حرف کسـی که باهـام بود و فیلـم رو میدیـد متوجـه شدم)

فیلـم کـه تمـوم شد ، بعـد از تمـوم شدن بحـث کردن ها و شنـیدن دیدگـاه های بقیـه ،توی مسیـر باخـودم فکـر میـکردم که وقـتی به اصـل قضـیه فکـر میـکنم،ایـن قضـیه دردنـاکه! چـه توی قالـبی کـه فیلم سعـی داشت بیـان کـنه چـه قالـب های دیـگه ای کـه شنـیدم . ولـی مسـئله ایـنه کـه اون حسـه دردنـاک بودن رو منـتقـل نکـرد! 

بیـان چـنین مسـئله ای توی کـشوری با شرایـطی مثـلِ شـرایـط ایـران جسـارت میخـواد! و منـکر ایـن قضـیه هـم نمیشـم کـه منطـقا با بیـان چنیـن چیزی نـاگزیر میشـی به مخـتصر گـویی ولـی کـم گـویی و گزیده گـویی مهـارت خیلی زیـادی میخـواد(چـون نتیجـه و بازخـورد ممکنـه کـاملا عکـس چیزی بـاشه کـه مـقصـوده)


 !!! DISAPPOINTED

۱۱ آبان ۹۶ ، ۱۹:۵۸
سـحـر

پـنج شـنبه ی خـود را ایـنگونه گـذراندیـم که از سـرِ صـبح آلـبومِ عـشق دوران راهـنمایی مـان"پـینک" رو پـلی کردیم و یـک بـند گـوش دادیـم و باعث شـد فکـرکـنیم کـارایی که داریـم انجـام میدیـم به بهـترین شـکل دارن انجـام میشـن و همـه چی خیـلی درست داره پیـش میره! :))


P!NK - I am here


بـه اون تـاثیـرِ خـوبی کـه روی آدمـا میـذارین واقـف هسـتین؟ به اون کـارِ کـوچیکـی که اصـلا هـم به نظـرِ خـودتون نمیـاد ولـی بـاعث میـشه از ادمـه پیـدا کردنِ حـالِ بد یـه آدم جـلوگـیری کـنید . یه روزایـی از ایـنکه هسـتم و وجـود دارم دلـایلِ خـیلی بزرگ ،هـدف هـای خیلی بزرگ و نجـومی میخـوام! یه روزایـی به یـاد جـورج* می افـتم و و یـادِ  اون دیـالـوگه که "زنـدگی هر انسـانی زنـدگی های بسـیاری دیـگر رو متاثـر میـکنه و اگـه اون نبـاشه سـوراخِ بزرگـی به جـا میـذاره " . و یـهو تاثیـر کارای کـوچیک تو نـظرم بزرگ و نجـومی میاد!


یـه آخـر هـفته  خـوب با یـه تـکست "بریـم قهـوه بخـوریم؟"عـه دمِ غروب پـنج شـنبه هـم سـاخته میشـه:)

*  It's a wonderful life 

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۶ ، ۲۰:۰۶
سـحـر

پـونه مقـیمی یه حـرف قـشنگـی میزنه :

"ناکــام شـدن بخـشـی از زنـدگـی سـت.

نـاکـام شـدن در هـدفهـایـی که فکـر میـکـردیـم به دسـت میـاوریـم.

ناکـام شـدن در رابطـه هـایـی که شبیـه بـه پیـش بیـنی مـا جلـو نـرفتـند.

نـاکـام شـدن بخشـی از "رشـد" اسـت.

و وقتـی حقیـقـتی، بخشـی از زندگـی میـشود یعـنی راه گـریـزی وجـود نـدارد!

در حقــیقت هـا انچـه بسیـار مهـم اسـت "پـذیـرش" اسـت .

و گـاهـی مـا معـنـای "پـذیـرش" را بـا" درمـاندگی" اشتــباه میگـیریـم.

پـذیـرش، تسلـیم شـدن و قـبول کـردن یـک حقـیقـتِ اجتـناب نـاپـذیـر اسـت همـراه بـا درک و اگـاهـی کـه اگـر ایـن بخـشی از زنـدگـی سـت پـس به نفـع من اسـت و بـرای رشـد مـن مفـید اسـت!.."


فــک کنـم از بهـتریـن لحـظـه هـای زنـدگـی اونـجـا بـاشـه کـه بـرگـردی بـه خـودت ، بـه خـودت کـه منـتـظرت وایـسـاده و همـه روزای بـداخلـاقی تو، قـهرتو،بچـه بـازیاتـو حـوصله کـرده و منتظـرت مـونـده. اینـکه تـه یـه راهـی،یـه شـرایـط بـدی بـرای خـودت بمـونـی و امیـدتو به خـودت از دسـت نـدی  و دسـتِ خـودتـو بـگیـری و دوبـاره شـروع کـنی یـا مسیـرای نیمـه کـاره رو ادامـه بـدی خیـلی مهـمـه. 


بــرای خــودمـون بمــونــیم :)


بـامن بـشنوید!

من یه کِـراشِ عــظیـم و عـمیق و لـانگ تِرم به آقایِMichael David Rosenbergدارم! وقـتی حالـم خـوبه و اوضـاع روالـه ایـن آهنـگ رو ری پـلی ِ! وقـتی تو Most Playedهـام باشه هـم کـفایت میـکنه! اصـلا من حـالم خـوبه Passengerگـوش میـدم. Most playedام که پر شـه از passenger یـعنـی دیـگه حـالِ دلـم خـوبه مهـم نیـس چـقد شـرایط بـده!

 


Passenger - Let me dream a while

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۶ ، ۰۰:۱۵
سـحـر
به اون آدمـی که برای آخر ایـن هفـته از خـودم رسـم کردم نـرسیدنم.ایـن ماه از برنـامه هام عقـب موندم.از خیلی چیزا.همـینقـد راحـت.
دیگـه وقـتی نـاراحتـیم بیش از دو سـه روز طـول میـکشه و راهـی برای رهـایی ازش پـیدا نمیـکنم ، برنـامه هام پیـش نمیـره،از اون آدمـی که برای آخـر هفـته م رسـم کردم عقـب می مونم و متوجـه این عـقب مـوندنـه هسـتم و تلاشـی براش نمیـکنم، یعـنی حـالم بده. 
ایـن روزا حـالـم بـده.خـوبیش ایـنه که تـظاهر به خـوب بودن رو دیـگه خـوب بلدم!

دارم نوشـته های ایـن چـند وقتـمو مرور میـکنم. روزایی رو میخـونم که باوجـود اینکـه روزایی ان که اکـثر ساعـت ها رو بیـرون و بیـن آدمـای مختـلف گـذروندم ولـی هیـچ اشـاره ای به هیـچ آدم خـاصی نکـردم و از هیـچ آدم خـاصی ننـوشتـم! رفـتاری رو نقـد نـکردم و چیزی رو به دل نـگرفتم .باتوجـه به اینـکه ایـن هفـته دانـشگاه رفتـم بایسـتی نصـفشو راجـع به مشخـص کردن میزان تنفـرم از اکـثر همکـلاسی ها هم دوره ای ها دوسـتان بالاجبـار مشتـرک بنـویسـم.ولـی ننـوشتم و ایـن بی سـابقه س! میـدونی چی میخـوام بهت بگم؟اون درجـه ای از کـمال در  ایـگنور کـردن.

یه دونـه آدم هـم داشتـه باشی کـه دور از شـلوغی های کـل هـفته شـب تا ساعـت سه نصـفه شب براش از فیلـم و کـتاب ومـوزیـک و دنـیاهای دیـگه بگـی و چیزای جـدید بشـنوی و حـتی نتایج جدید از Twin Peaksبگـیرین بسـه دیگه، نه؟

تو تاریکـی اتاق زل زدم به سـقف ،ساعت سـه شبـه ، یـهو میـگه "از امشـب تو بهـترین دوست مـنی!" .میـگم قبلـا نـبودم؟ میـگه "تـو بهـترین دوسـت تمـام دنـیاهایی!"میخـندم .باز میـگه "میـدونسـتی بار اول کـه خـوابگـاه بـودیم و اومدم تو اتاق و دیدمـت بیـشتر از همـه ازت بدم میـومد؟ولـی نیـم ساعت گـذشت و شـدی بهترین دوستـم؟".میـگم راجـع به هـری پـاتر و دارن شـان و آر . ال اسـتاین حرف زدیـم.میگـه آره.باز سـاکت میـشیم میگـه تو ایـن چـهارسـال شـاید همـه جـا کـنارهم نبـودیم ،شـاید وقـت برای باهم گـذروندن نداشتـیم زیـاد ولی تو شـرایط خیلی خـیلی سـخت همـیـشه بـودیم برای هـم. میـگم آره. و دونـه دونـه ایـن لحـظات خیلی خـیلی سخـت رو ردیـف میـکنیم. تا خـود صـبح میخندیـم به روزایی که دلمـون میخـواست بمـیریم ، روزایـی که دهـنمون سـرویس میـشد،اون روزایی که جـنازه برمیـگشتیم خونه!

تصـور ذهـنیم از"خـودتو دوسـت داشتـه باش"  ایـن بود که صـبح از خواب پـاشی تو آیینه به خـودت لبخـند بزنـی و بری بیـرون به کـائنات عشـق بورزی و کـائنات به تو عشـق بورزن و ایـن صحـبتا!  خـب اینـا بـول شیـته مـنم سـر صـبح سگ اخـلاقم . پس رفـتم تو واقعـیت.  برا من قـدم اول ورزش کـردن و حـذف یه سری خـوراکی ها و غذا ها و اضـافه کردن یه سـری چـیزای ضـروری دیـگه بود،برای من دویـدن شـبانه و پیـاده روی روزانه و ثبـت تغـییرات بود.اهمـیت دادن به سـلامتی خـودم.
 ثبـت تغـییرات،جـریمه کـردن خـودت ، گـزارشـای روزانه ، پـاداش دادن به خـودت و نهـایتا وقـت گذروندن باخـودت یعنی دوسـت داشتـن خودت.
 
وقـتی نمیـتونم یه ویژگـی بد رو تـوی خـودم از بیـن ببـرم پـس اجـازه نـدارم کسـی که ایـن ویژگـی بد رو داره رو سـرزنـش و حـتی نصـحیت کـنم و یـاحتـی ازش متنـفر باشم و یا نقـدش کـنم. پـس تو روزای پـیش رو از زنـدگیـم سـعی مـیکنم هر روز بیـشتر از دیروز شـبیه حـرفـام باشم. لـب و دهـن نباشـم و عمـل کـنم . شبیـه حـرفام باشـم ، پـس مـواظـب حرفـام بـاشم. 



پ.ن:بـامن بشـنوید.


پ.ن2:کـل هـفته داشـتم آلبوم Philharmonicایـن خـانوم رو گـوش میـدادم و تـرک مـورد علاقه م رو براتون گـذاشتم. ایـن ترک راجـع به مسـیر تـغییر آدمـا و  حـتی شنـاسایی آدمـایی که وارد ایـن پروسه تغییر شدن. خـود این خـانوم وقـتی ایـن آهنـگ رو نوشته مـدام درحـال تغـییر بـوده و دوس داشته ایـن پروسه رو توصیف کنه و از Water ب عـنوان یه مرز استـفاده میـکنه . مرزی بیـن دنیـای فعـلی و دنـیایی که بواسطه تـغییر واردش میشیـم.تـرک مـورد علاقه ی دیـگه؟ بی شـک Just so
پ.ن3: مهم تـرین تصـمیم برای ماه آینده:"کـمتر چـرت وپرت مینـویسم. "
:))

فک کـنم الان حـالم خـوبه .
۳ نظر ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۳۹
سـحـر
یه وقـتایی شرایـط جـوریه که بهـترین راه حل صـبر ه. یعنـی فقـط بایـد زمـان بگـذره تا اون مـشکـله رفـع شه،اون دوره هه بگـذره. فـک میـکنم بـدترین حـس رو زمـانی داری که شرایـط ایـنجوری شـه که چـاره کـار زمـان باشه و تـو مـدام در تـکاپـو باشـی و هـربار بـرگـردی به خـودت و نگـاه کنی به خـودت و ببیـنی بازم هیـچی!هیـچ پیـشرفتـی حـاصل نـشده و تو افتـادی توی یه دور بـاطـل.روزای خـوبی نیـست. روزای خـوبی در پـیش نـیست. دلـم نمیخـواد یه جـا بشیـنم زانـوی غـم بغـل بگـیرم.مـن تهِ تمـام ایـن راه های یه گـوشه نشسـتن و غصـه خـوردن تـا حـد مرگ رو رفـتم !! و خـوب میـدونم چـاره کـارم نیـس و اصـلا مـن دیگـه اون آدمـی نیستـم که بخـوام در حـد تئوری هـم به ایـن قضـیه فکـر کنم.
دلـم میخـواد یه قـدم از خـودم بـرم عقـب...از خـودم دور شـم. آره بهـترین راه حـل صـبره ولـی ایـن به معنـی یه جـا نشسـتن و مـتوقف شـدن زنـدگـی و صـرفا یه تمـاشـاچـی بـودن و پـا پـس کـشیـدن از اصـل خـودت نیـست. 


۱۶ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۱۶
سـحـر

امـروز صـبح رو با یه پـست توی صفحـه اکسـپلور اینستـام شـروع کردم. کـپشن این پسـت ایـنقدر دلنـشین بـود برام که از صـبح همـش به فکـرشم و مـدام تو سـرم تـکرار میشه و پـست رو هـم برای اکـثر کسـایی که دوسـشون داشـتم دایرکـت کـردم و یه گـوشه نـوشتمش تـا بـاهام بـاشه خیـلی جـاها،تا یـادم نـره...و تـاثیـرش از همـه جـملات و سخـنرانی های انگـیزشی مربـوط به شـاد بـودن و بهـتر سپـری کـردن زندگـی و این صحـبتا برام بیشـتر بود. متـن از صـفحه ی اینـستـاگرام ایـشـون بود:



"مـیدونستید اگه یه روزی [خدایی ناکرده] آلزایمر بگیرید تنها خاطراتی که یادتون میاد همین سالهای بیست ، سی سالگیتونه؟ کلمه هایی رو تکرار میکنید که الان زیاد میگید، از چیزایی میترسید که الان میترسید. برای اتفاقای همین برهه غصه میخورید یا ذوق میکنید.موسیقی عجیب میماند . همینهایی که الان گوش میدهید همین ها را پنجاه سال دیگر زمزمه میکنید. همین ها میماند ، تمامش همینهاست و بقیه به باد میرود. فلذا کم سخت بگیرید شاید چهل سال دیگر باید دوباره برای همین ها از نو غصه بخورید."

۱ نظر ۱۲ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۰۱
سـحـر

بـه وبلاگِ قـبلـیم سـر زدم. روزهـایِ بلاگـفایی! به وبلـاگِ پـر از سیـاهی و غمـزده م!روزانـه هـام رو خـوندم. رهـاش کردم مـدت هاست کـه رهاش کردم و اصـلا خـاطرم نبـود کـه همـچین جایی وجود داره. یکـی از پـست هـای آخرم رو میـخونـدم...بارهـا و بـارهـا ! با لـبخـند!

خـوب یـادمـه کـه اوایل دی مـاه بـود. یه غـروب زمـستونی بـود. چـند وقت پـیشش رفـته بودم تـا مـوهام رو کـوتاه کـنم،روی صندلـی نشسـته بودم و یه دخـتر غـریبـه با نـاراحتی بهـم میگفت دلـت میاد؟ تـا تهِ ته کـوتاه نـکن حـداقل،دلـت براشـون تنگ میشـه ها. زهـرا اومـد و گفـت دیگـه تصمـیمش رو گرفته دو دلِـش نـکنید.خـوب یادمـه سرمـو انداخـته بودم پاییـن ،پـام رو انـداخته بـودم رو پـام و به مـوهام کـه  از سـرم جـدا میـشد و روی زمـین میـریخـت نـگاه میـکردم و اشـکـام کـه همراهـشون می اومـدن پـایین (الـبته دقیـق یادم نیـست اشکـام بخـاطرِ مـوهام بود یـا  حـال خـاص اون روزام!! اونقـدهام هم مـوهـامو دوست نـدارم و از اون مـوقع دیگـه نذاشــتم بلنـد شن!!).خُب اوایـل دی مـاه بود،شـیراز،غـروب بود کـنار بالکـن نشستـه بودم،صـدای آدمـا و مـاشیـن هـا میـومد. پـشت میـز نشسـته بودم ، زل زده بـودم به حـجم کـارهایی که حواله شده بود به آخر ترم و فکـر میـکردم به حجـم درسـای نخـونده ... صـدای فـرهاد اتاق رو پـر کرده بود.هـوا داشـت تاریـک میـشد... لپ تـاپ رو بـاز کردم و تایپ کردم:

۲۴ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۰۸
سـحـر
۱۰ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۳۴
سـحـر