Dreamer On The Run

I'm still running away ! It's crazy I know .

Dreamer On The Run

I'm still running away ! It's crazy I know .

" نظری دارم مبنی بر اینکه بعضی افراد در محلی که بایسته ی ایشان نیست به دنیا می آیند. تصادف ایشانرا در محیط خاصی افکنده است اما همواره درد وطنی را دارند که نمی دانند کجاست ... "
- سـامرسـت مـوآم

منوی بلاگ
کلمات کلیدی
پیوندها

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «Books» ثبت شده است

"زن درهـم شکـسته " ی دوبـووار داستـان زنـی (مونیـک)است کـه درمـیانسـالی مـتوجه خیـانت همـسرش میـشود و داسـتان نحـوه ی برخـورد مـونیـک را با ایـن قضـیه نـشان میـدهد.  مـدتی از تمـام کردن کتـاب میـگذرد و مـن ساعت های زیـادی بهـش فـکر میـکنم. بـا خـودم فکـر میـکنم کـه فقـط یک زن میـتواند خـط به خـط ایـن کتـاب را بـدون کـوچـکترین حس تمسـخری درک کـند !فـقط یک زن میـتواند دردی کـه مـونیک تحـمل میـکند را تا عمـق وجـودش احـساس کـند. گـاهی جـملات و احـساسات مـونیک را میـخواندم و فقـط نفس عمـیقی می کـشیدم و کـتاب را می بـستـم و مدام سعـی میـکردم از ذهنـم دورش کـنم و به کـار دیگـری مشغول شـوم ( هرچـند که بیـشتر اوقـات بی فایده بود.)
نمـیدانـم شـاید مثـل من از شیـوه ی برخـورد مـونیـک با خیـانتی کـه بهش شـده (یعنـی تقسـیم کردن شریـک زنـدگی اش با زنی دیـگر) آشفته و کـلافه بشیـد. شـاید غیرقـابل درک باشد و با جـلورفـتن داسـتان عصـبی بشیـد و بخـواهید مـونیک را از داستـان بیرون بیـاوریـد و کشـیده ای نثارش کـنید و از او بخـواهید کـه یکـبار برای همـیشه تکـلیفش را با زنـدگیه کـوفتـی اش و آن مردک نـاحسـابی روشـن کـند. شـاید بخـواهید دیـانا و خـانوم لـامبر و لـوسین را هم بـیرون بکـشید و بهـشان حـالی کـنید که خیـانت یـک مرد بـعد از چـندین سـال زنـدگی با یـک شخـص و در فـلان سـن و سـال زنـدگی اش چـیز عـادی و نرمـالی نیسـت .
میـدانـم و میـدانسـتم نمـیخـواهـم مـونیک بـاشم. مـن نمیـخواهم در روزهـای آینده مـونیک باشم. از همـان ابتـدای کـتاب فهمـیدم مـونیـک خیلـی غریب نیـست برایم. مـونیک را مـن در عـزیز تـرین شخـص زنـدگی ام دیدم. میـدانسـتم کـه نمیخـواهم مـونیک باشـم و مـونیک تمـام من بود.مـونیـک تمـام مـن است.
"زن درهـم شکـسته " دوبـووار را فقـط و فـقط یـک زن بـدون هـیچ احـساس تمـسخر و تحـقیری واو به واو درک خـواهد کـرد!
داسـتان حـوالی ایـن جـملات پـایان می یـابد (حـسی کـه ایـن جـملات به مـن میـدهند هم غریبـه نیسـت! حـتی دورهـم نیسـت):
"لـوسیـن اشـتباه میـکرد. مـن دیـگـر نمـیتوانسـتم خـود را بـازیـابم. از مـدتی پـیش احـترامی پـیش خـود نـداشـتم . هرکـلمه ای کـه شخصـیت مـرا نـشان میـداد بـوسیله ی مـوریس به قـتل رسیده بود...."
داسـتان تمـام میـشود و مـن نمیـتوانم از غمـم برای کـسی حـرف بزنـم.

زن درهـم شکـسته و سـن رازپـوشی | سیمـون دوبووار | ترجـمه نـاصر ایـراندوست
۰۲ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۴۴
ســحــر

ایـن حیـات انـسانی از آغازخـلقت تا انجـام اگـر باهـم جـمع شـود به پـشیزی نمی ارزد! کیسـت کـه سعادت و نیکـبخـتی او را خـوابی نباشـد و خیـالی ! این اسـت اودیپـوس عبـرتی از بی اعـتباری امـوراین جـهان .مـثالی از پـوچ بـودن نیـکبخـتی فرزند آدمـی!*


Oedipus Rex |  Tyrone Guthrie | 1957 


پـس از کـار او عبـرت بگـیرید و بدانـید فـرزنـد آدمـی بایـد پیـوسته به عـاقبت کـار خـود بنگـرد و از ایـنرو تا فـرزند آدم به آسـودگی در گـور خـود نخـسبد نمیـتواند خـود را نیـکبخـت بپندارد.*

* اودیپـوس شـاه | سـوفـوکل | ترجـمه محـمد سعـیدی


۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۲۴
ســحــر

هنگـامی که خـسروپـرویز پس از شکـست ، با تنـی چـند از یارانـش به روم می گـریزد..

"و چـون در پـادشاهی ِ مـلک روم وارد قلمـرو پـادشاه روم شدند،ایمن گـشتند ، و در منزلی از مـنازل به صومـعه ی راهبی نزول کردند.

راهب از بام صومـعه فرونگـریست ، گـفت شما کیانید و اینجا به چه مهم نزول کرده اید؟ ایشان گـفتند که رسولِ ملـک عجـم است ، به روم می رود. راهب بخندید و گفت این رسـول ملک عجم نیست بلکـه ملـک عجـم است که از دسـت پـهلوان خود بگـریخته است و به استمـداد به حضرت روم می رود. پرویز گفـت: پـس بگـوی کـار من با ملـک روم به کـجا میرسد؟ راهب گـفت : قیصـر دخـتر خود تـرا دهـد و حشمی گران نامزد فرماید تا بروی و ملک خویش مسلم کنی و مستخلص گردانی.پرویز گفـت بعد از چـندگـاه بخت من بـیدار شود و تخـت سلطنت به من راجـع گردد؟ راهـب گفـت بعد از هفده مـاه. پـرویز گـفت تو ایـن از کـجا دانی؟ گفـت از کـتب دانـیال پیغمـبر که قصـه ی همـه مـلوک عجـم در آنجـا گفـته است . پرویز گـفت بعد از من که را بُوَد؟ گفت شیرویه پسر تـو را ، و آن چـندمـاهی بیش ندارد و بعـد از آن دخـتر ترا ، آنگـاه پسـر پسـر تـرا ، آنگـاه ملـک از خاندان عجـم منـتقل شـود و به عـرب افتـد و تا قیـامت به دسـت عجـم نیاید. پس پـرویز راهـب را خـدمت کرد و به دعـای او تبـرک نمـود و به روم رفت."



۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۰۹
ســحــر

تجـربـه ی پِـلی شـدن یه آهنـگی کـه مدت هـا پیش شـنیده بودم تویِ سـَرم اونـم درسـت لحظـه ای کـه یـه کـتاب رو تمـوم کردم، بعـد از تمـوم شـدن کـتاب "شـب یـک شـب دو" از بهمـن فرسـی بود!

بخـشی از کـتاب:

" چـهار / هفـت / شصـت و نـه، عزیـزم.به تنهـایی عـادت کرده ام . مـن وضعِ دیگـری را نشناخـتم. نشـناخـته ام. انـگار وضـع دیگـری نمیـتواند باشـد. از صـبح تا شـب با خـودم هستـم. با صـدای خـودم. با عکـس خودم کـه گـاهی توی آینـه است. و بـا خیلی چـیزهـای خیلی نزدیـک دور و برم.چـیزهـای معـمولی. چیـزهـای دسـت یافتنـی . نه. چیزهـای دم دست. حـالا سعی مـیکنم این معمـولی هـا رابشنـاسم.ازنـو بشناسـم.باز بشناسـم... "


بـا مـن بشـنوید  :)

JBM - Winter Ghosts





۰۶ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۱۹
ســحــر