Dreamer On The Run

This is absolutely the most exciting time we could have possibly hoped to be alive and THINGS ARE JUST STARTING !

Dreamer On The Run

This is absolutely the most exciting time we could have possibly hoped to be alive and THINGS ARE JUST STARTING !

"مــدت های مدیدی است که مــن نه چیزی را تایید میکنم و نه تـکذیـب. در برابرِ فلسفه ی عــالی زندگی این مطالـب خیلـی بی ارزش است. مـا به اینجـا نیامده ایم تا مـرشد باشیـم و دیگران را پــند و اندرز دهیـم. مـن به طور کلی به مـوج اعتقادات مردم بی توجـهم و ابدا کـاری به آدمـهای خوب و بـد ندارم..."

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «Challenge» ثبت شده است

یـه چـالش خـیلی جـالب رو میـخوام شـروع کـنم. "صـد روز  اوریگـامـی". همیـنجور کـه میـدونیـد اوریـگـامـی یعـنی روش ارائـه اشـکال کـه عـمدتـا با خـم کردن مـاده مـورد استفـاده (کـه هـمون کـاغذه مـثلا) حـاصل میـشه. برای سـاختن اوریـگامی میـتونین به ویـدئو های یـوتیـوب مراجـعه کـنید. یکـی از چـنل های یـوتیوب کـه کـلی اوریـگامی با لـِوِل بــندی و با روش هـا و تـوضیـحات خیـلی سـاده رو در اخـتیارتون قرار میده رو میـتونید ایـنجـا ببیـنید.

یه چـیزی کـه هسـت ایـنه کـه روش هـای مخـتلفی برای ایـجاد یک طـرح وجود داره،هـرکسـی یه روشـی داره و چـه بسـا که شمـا هـم بتـونید به روش خـودتون بـرسیـد. یه جـورایی تـلاشی هـست برای سرگـرمـی و خلاقـیت و یـا حـتی جرات کردن برای ساختن مدل هـای پـیچـیده .و نهـایتا سی دقـیقه از تـایم روزانه تون رو هم میـگیره. خـلاصـه که برای ایـنکـار همیـنجور کـه گفـتم میـتونید   از ویـدوئو های یوتیـوب کـمک بگـیرید یـا ایـنکه توی گـوگل Origami instruction رو سـرچ کـنید و یـادمـه که سـایت رنـگی رنـگی هم یـه سری طـرح و روش ارائه میـداد قبلـنا که مـن دنـبال میـکردم و خیلی از سـایـت هـای دیگـه.

هشـتگ ایـن چـلنج توی اینـستاگرام 100daysofpaperfolding یا 100daysoforigami هـست برای اونـایی کـه دوس دارن این پـروسه رو با فـالوئـر هاشون به اشـتراک بذارن. 

مـن برای شـروع ،اوریـگامی Crane رو انـتخـاب کردم. قـبلا هم امتحـانش کرده بودم. افسـانه ی ژاپـنی معـروفی هسـت که میـگه اگـر هـزار درنـای کـاغذی درسـت کـنید میـتونید به آرزوتـون برسیـد. یـک دخـربچـه ژاپنـی به علـت در معـرض مـواد راداکـتیو قرار گـرفتن در بمـباران شیـمیایی هیروشیمـا مبتلا به یـک بیمـاری میشه و برای شفای بیـماریش به پیـشنهاد دوسـتش شـروع به سـاختن هزار درنـای کـاغذی میـکنه کـه بعـداز ساخـتن حـدود ششصـد درنـای کـاغذی از دنـیا میـره. 

برای سـاختن ایـن اوریگـامی میتونیـد از ایـنجا کـمک بگـیرید یا از تصـویـر زیر.


+تلـاشم برای در رفـتن از زیـر بار چـلنج 100happydays و مـشغول کردن خـودم با چـلنـج های دیـگه واقعا سـتودنیه !

+از جـمله چـیزهـایی کـه باعث میشه حس خـوبی به خـودتـون داشـته باشـید طبـق تـجربه ی مـن ، سـاختن چیزای جـدید ، امتحـان  کردن چالش های متفـاوت و حتی خلق چـالش های عجیب غریب ،مسـتند دیدن حالا براساس علاقـه تون یا رشـته تحـصیلیتون(کـلا اضـافه کردن چیزی به دانش عمـومی یا تخـصصـی تون) و یـادگـرفـتن یه زبـون جـدیده . یکـی از رویـاهام یـادگرفـتن زبـون اسپـانـیایی بـود و هربار حـواله میـکردم به یک روزی در آینده و از اونجـایی که 

There are 7 days in a week . "Someday " isn't one of them.

بالاخره دسـت به کـار شدم! هـدف زنـدگی کردن برای مـن بهـتر از قـبل بـودنـه و ایـن ملـزم داشـتن حـس خـوب به خـودمه.



۰ نظر ۲۹ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۲۹
سـحـر


* My neighbor totoro 
۲۹ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۵
سـحـر
خُـب اولِ کـار یـه مسـیری رو رسـم کـردم یه تصـمیمـی گـرفتم و انـجامش دادم، رفـته رفـته اتفـاقـایی افـتاد صـحبتایی شـنیدم و یکـم دلسـرد شـدم و کـنار کشـیدم...
۲۰ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۴
سـحـر

آخریـن بـاری کـه سیـنمـا رفـتم همـین چـند مـاه پیش بـود. بعد از دیدن پـستِ اینستاگرامیِ مهراب قاسمخانی که خـبر از هـفته یِ آخرِ اکرانِ "خـوب،بد،جلف" میداد. خلاصـه که رفـتم سیـنما . فـوق العـاده شـلوغ بـود و حـتی شـنیدم کـه بعضـی ها برایِ چـندمیـن بار اومـدن فیلـمُ ببیـن. و خـب... مـن آدمِ جدی ای نیسـتم، حـتی کاملا خلافِ اون چـیزیم که ترانـه میگـه که از ایـن مـدلام کـه جـک برام تـعریف کـنن نمیخـندم و همش میـگم خب کـه چی؟.(البـته خـب باتـوجه به ایـنکه ترانه به ترکِ دیـوار هـم میخـنده ، بلـه من از اونـام کـه به جـک ها نمیخـندم.).اصـلا در طولِ فیلـم نـخندیدم...یعـنی به اون شـدتی که اون بنـده خدایی که کنـارم نشسـته بـود و خـودشُ از شدت خـنده میزد و برمـیگشت به من میـگفت خنـده دار نبود؟خـنده دار نبود؟، نخـندیدیم!! بازیگـراشُ دوسـت داشتـم اکثرا،ولـی داستـآن از نظرم چیـزِ خاصـی نبـود و حتی به اون شـدت هم خـنده دار نبـود و پیامـی هم ازش نگرفـتم و بعد هـم به همـه گفـتم که دوس نـداشتـم و با جـمله ی "برو بـابـا تـواَم " ازم استقـبالِ گرمـی شد.

امـروز هــم از سـرِ بیـکاری و جـلوگیـری از تلاشِ قابلِ تقـدیرم برایِ رسوندنِ مـدت زمـان خـواب روزانه م به بیـش از دوازده ساعت ، رفـتم سیـنمـا و اکسـیدان رو دیدم. البـته حضـورِ جـواد عزتـی و شقایق دهقـان و امـیر جعـفری تویِ فیـلم هم خیـلی مشـتاقم کرد. و خــب بعد از تـموم شـدنش خیـلی منُ به فکـر برد. فکـر که نه، بیـشتر شبیهِ به یه جـنگ بود!! اولـا که خـیلی تلاش کـرده بـود که خطِ قـرمزا رو بشـکنه. یعنـی میـدونی چـندین باررر چـشام از شـدت تعجب گرد شد و دور و برَمُ نـگاه کردم تا مطمئن شم تویِ سینـما هسـتم و ایـن فیلـم مجـوز گرفـته و اینـجا ایـرانه! شوخـی هایِ کلامی-جنسی ، شوخی با ادیـانِ دیـگه ، لـونـد بازی هایِ لیـندا کیـانی ، مسـئله همجـنسگـرایی و ...

چـیزی که در خـلالِ فیلم میشـنیدم از بقـیه ایـن بود که داره به مسیـحیت تـوهین میـشه ، یا مثلا صـدایِ نـچ نـچ بعد از شنـیدنِ یه سری شـوخی های کلامـی و نهـایتـا مـوقع خروج که اره اومـدن بی حـیایی رو ترویـج بـدن و از ایـن صحبتـا.

بگـذریـم. بـذار از اون جـنگـه بیـن خـودم و خـودم بـگم! یه بخـشی از وجـودم میـگه چه خـوب که جـدیدا این سـاختار شکـنی داره اتفاق می افـته و هنرمـند رو ازاد میذارن تا بتـونه خلاق بـاشه و خـب این شـوخی هـایِ کلـامی هـم یه واقـعیـتی از زنـدگی روزمـره مـونـَن و نباید ایـنُ انـکار کرد.بخـشی دیگـه از وجـودم سیـنمایِ ایران رو با همـون محـدودیـت هـا و چـهارچـوب هایِ اخلاقـی ای که براش تعیـین شده رو دوسـت داره و  خارج شدن از ایـن چـهارچوب میـزانِ زیـادی از تعجـب و شگـفتی و دلـواپسـی رو بـراش بـوجود میـاره. بخـشی از وجـودم هیـچ توهینی به مسیحـیت در خلالِ فیلـم نـدید، صـرفـا یک سری شـوخی رو دیـدم از یه آدمـی که به نـاچار مجـبور بود خـودشو به عنـوانِ یه کشـیش جـآ بزنـه و صـرفا نـاآگاهیش از اون  دین تبعـاتـی داشـت که به صـورتِ طنز به تصـویر کشیده شد. بخش دیگه ای از وجودم امـا تـوهیـن دید! و مـدام به ایـن فکـر میـکرد اگـر چـنین فیلـمی دقـیقا با همیـن مضـمون (کـه فقط گـوشه ای از فیـلم مربـوطِ به شـوخی با ادیانه) ولی به این صـورت که ما شاهدِ تبعاتِ نا آگاهی یک مسـیحی از دیـن اسلام باشِم،در فلان جـایِ کره خـاکی ساخـته میشـد ، واکـنش ها چی بود؟

خـلاصـه کـه مـثلِ همـیشه هـیچ طـرفی رو نمـیگیرم و میـذارم این دو بخـش به جـون هم بیفـتن و به صـداشون،دلایـلشـون گـوش میـدم و خـوشحـالم از فـعال بـودنِ جـفتـشون! نهـایـتا قـبول دارم که من از خیـلی وقایـع جـامعـه دورم و  شاید وجـود چـنین فـیلمـهایی لـازمه گـاهن و یه سـری دغـدغه ها وجـود داره که بایـد بیـان شه...

مجموعا بـاز هـم نـاامـید شـدم. من این فـیلمـو دوست نـداشـتم. دارم فکـ میـکنم در چـند روزِ آینده چـه بلایی قراره سـرِ تصـورم از مهران مـدیـری و "سـاعت پـنج عصـر " بیاد.

۰۴ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۳۷
سـحـر
ایـنِ روزایـی که طبقِ چـیزی که بـاید پـیش مـیری و مـدام در تـلاشـی که ایـن حسِ "یه چـیزی کم بـودن" رو از خـودت دور کـنی و عـادی بـاشی ولـی انتهـای روز دیـگه دسـت از تلاشـه برمـیداری و آلبـومشو پـلی مـیکـنی و به ایـن فکـر میکنـی که چــقدددد دلـت برا صداش تنـگ شده بود...


P.s:
I adore her songs.
dramatic , poetic , sad and dark.
some how deep and hard to understand.very disturbing.
but overall magical , hypnotizing and f-cking amazing .

۰۲ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۳۰
سـحـر



چـیزِ خـاصـی به نـظرم نمـیاد! درس خـوندن یـادم اومـده!! کـلا کـارایِ عقـب مـونده م بیـشتر شـاملِ درسـایِ کـنکـور و زبـان هسـت که خـب امـروز خـوب پیـش رفـت. کـتاب خـوندم ومـوزیـک مثـلِ همـیشه. حـوصـله ی فیلـم و سـریـال هـم نـبود! خـوش اخـلاق تـر شـدم:)) یکـم از بیحـوصلگـی م کـمتر شده ولـی مسـئله ای کـه هسـت خـوابِ. قشنگ تـوانـاییشـو دارم چـهارده پـونزده ساعتِ روز رو بخـوابم. یعنـی تا بیکـار میشـم چـُرت میزنم:)) از اون خـوابایی کـه بعـدش کـلی کـسل میـشی. بـاید سعـی کـنم در طولِ روز فعـالتر باشـم. نـوشتن لیسـتِ کارای مربوط به هرروز هم فکـرِ خوبیه.

روالِ امـروز هـم روالِ خـوبی بـود. اتفاقِ خاصـی ام نیـوفتـاد ،مـنم منتظرِ چـیزی نـبودمـ و روزِ خـوبی بود!!

۰۲ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۲۰
سـحـر

خـب ، نمیـدونـم چرا وقـتی میخـواستم این چلنج رو شـروع کنم حس میــکردم کـه هفـته ی اول همـه چی خـوبه و عـالی و از هفـته دوم به بعـد که ایـن روال عـادی شـه ممکنه برام سخـت شه!!

تویِ خـنده دار تریـن حالتِ ممـکن دارم زنـدگی میکنم!!!:))) اصـلا کـاملا بی حـوصلـه ،بـدون میـل به غـذا و حـتی خـوراکی هایِ محـبوم!!!حـوصـله ی حرف زدن نـدارم  و خیلی زیـاد هم چـُرت میزنم!!! بله! کـاملا شبیه معتـادی که بهش جـنس نرسیده :))))) 

امروز اما یه اتفاق جـالب افـتاد!!:)) عصـر کتابمـو گـذاشتم کنار و پـاشدم رفـتم بیـرون! همـه تعجـب کردن:))از وقـتی که تـرم تمـوم شده و اومدم خـونه به ندرتتتت میرم بیرون! و مـدام مـامـان و بابا اصـرار دارن که نمیـخوای بری بیـرون؟ بـرو یه هـوایی بـخور! میخوای بری بیرون؟پـول میخوای؟ و بالاخره در مـقابلِ چـشمانِ متعجـب همگـان رفتـم بیرون. پـیاده روی بدون مقـصد. کـلا سعـی داشــتم مسیرمُ دور کنم فقط! جایِ خاصی نمیخواسـتم برم. مسیری که انتخـاب کردم ،مسـیر شـلوغی بود! خـوب بود،راضی بودم:)). با یه گـوشی و هـندزفری بـدون هیچ وسـیله ی دیگـه ای زدم به خـیابون. با ولـومِ موزیـکِ بالا (مـاگوایِ محبـوبم) و گم کردنِ خـودم تویِ شلوغیِ پیاده رو! و تو چـه میدانی که چه لـذتی داره؟ بیـنِ مردم ولی تویِ یه مسـیرِ دیگه،تویِ یه دنـیایِ دیگه! 

دوتـا از کـتابایی که برایِ کـنکـور گرفـته بـودم و گـوشه ی میز رهـا کرده بـودمـشون رو شـروع کردم. یه برنـامه برای مـوثر خـوندنشـون ریخـتم. بعد از چـند وقـت داشـتم درس میخـوندم و مـدام ذهـنم می پرید ولـی شـروع خـوبی بـود در کل. حتـی رفتم سراغ وکـبِ ایلتسم! بعد از عید قرار گذاشتم هر روز یه تایمِ کـوچیک براش بـذارم بعد نمیـدونم آخه چـه غلطی میکردم که اینُ هم انداختـم یه گـوشه و نخـوندم. چـون حالا که فکر میکنم میبینـم وقتشـو داشتم،پس چه غلطی میکردم؟ سوالِ خوبیه ،خـودمم نمیـدونم.

و رفـتم سـراغ پـائـولو کـوئیلو. خـب، من حـتی یه کـتاب هم ازش نخـوندم. یعنـی فک میکنم زمـان هایِ بدی سراغـش میرفتـم یا حـتی تو اون سـنی که زیاد کتاب میخوندم برام جـذاب نبـود. خلاصه که همیـشه کـتاباشـو نیمـه کاره رهـا میکـردم. همـین اتفاق برای گـابریـل گارسیـا هم می افتـاد اونُ هم ار تباطی نمیگرفـتم و رهـاش میکـردم. احـمق بودم؟ درباره کـوئیلـو شاید . چـون به شـدت مـجذوبِ کیمـیاگـر شدم. درباره مارکز؟نمیـدونم،نـمیدونم هـنوز وقت خوندنش شده یا کـه نه. ولی تمـوم کردنِ کیمـیاگر و صد سـال تنهـایی فعلا از الویتـان.

چیزِ خاصِ دیـگه ای نیسـت . 

وضـعیت یـکم عجـیب غـریبه امـا تحـتِ کنترله :) بازم بهـتر میشه.

۰۱ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۱
سـحـر

خـُب چـیزی که در حـقیقت ایـنجـا مینویـسم مربوط به سـی ام تیـر مـاه هست و اولـین روزِ شـروع این چـلنج.

خـب باید بگـم که اصلا شـروعِ هیجـان انگـیزی نـداشتم!! یـعنـی تـایمِ خیلی زیـادی از روز رو خـواب بـودم و مـابقـی ش رو بـا موزیـکـایِ مـوگـوای سـر میکـردم و شـاید بهـترین دستـاوردم تمـوم کردن کـتاب مـردِ داستـان فروش بـود. تقـریبـا بعد از چـهار یا پـنج سال برگـشتم به نوشـته هایِ گـُردر. به یـادِ کـتاب"دنـیایِ سـوفی" ای که دوم دبیـرسـتان خـوندم و تـاثیرِ شگـرفی که این کـتاب، ایـن مرد تویِ زنـدگـیِ من وانتـخابِ راه زنـدگـیم و خلقِ یه ورژنِ جـدید از من گذاشـت. خُب بـاید بگـم با انتـظارِ خیـلی بالایی سـراغِ مردِ داستـان فروش رفتم. دلیـلِ این انتـظارِ بیـجام  اونم بعـدِ خـوندنِ "آریـل"،"دخـتر پـرتقـالی" و " راز فال ورق" رو درک نمیـکنم در حـالِ حاضـر!!! ولـی کـلا ایـده ی اصـلی جـالب بـود و به شـخصـه عاشقِ اون همـه داسـتانایی شـدم که در خلالِ داسـتانِ اصلی ازشـون صحـبت میـشد! و یـه چـیزِ خیـلی جـالب اون دیـدگـاهی که نسـبت به نوشــتن رمـان و ایده هاش داشــت بود و مـن کامـلا باهاش همـزاد پـنداری میکـردم! این کلافگـی از هجـوم آوردنِ ایـده های مختلف تویِ ذهـنش ، اینـکه هرگز خـودشو وقف نوشـتن یه رمـان و یه ایـده نمیـکرد چـون فکـ میکرد با وقت گذاشت رویِ اون ایـده خـاص ، یه جـورایی خـودشُ محـدود میکـنه، اینـکه لزومـا وقتـی یه تفکـری تو ذهـنمون جرقـه میزنـه نـباید سـریعا به بـندش بکشـیم و رویِ کاغذ بیاریمـش ،چون مثـلِ یه مـاهی مـی مـونه و باید بهش فرصـت بدیم که به اعمـاق بره و چاق و چـله تر شـه. خلاصه که ایـن قضـیه اعـتیادش به جمع آوری ایده و دادن ایده بـه بقیـه برایِ تمـوم کردنِ نـوشــته هاش به شـدت برام قابلِ درک بـود و خیلی منُ یـاد یـه مقـطعی از زنـدگـیم که به شـدت غرق در نـوشـتن و ایده هـایِ جـورواجـور و روزهایی که تمـاما با صـحبت کردن راجـع به ایـده ها و واگـذاری این ایـده ها به ایـن وآن و دفـترهـا و سـر رسـید های باطله ی پـر از داسـتان های نیـمه کاره سـر میـشد،انداخت 


و ایـنکـه امروز برگـشتم به تـویین پیـکس که نیمـه کاره رهـاش کرده بودم.و البـته با سیلی از فیلـمایِ ندیده و سریال های نیمه کاره هم مواجه شـدم و یه قـانون گذاشتـم که تا وقـتی حداقل نیمی از اینـارو ندیدم مرضِ دانـلود کردنُ کـنار بذارم. الـان نیـمه هایِ سـیزنِ دو هسـتم. این سریـال به شــدت جذاااابه و اینُ هم باید در نـظر گـرفت که از نیـمه هایِ فصـل دوم (میشه گفت از قسمت دهم)دیگـه قدرتِ صـبر و تحـملت رو می سنـجه و به شـدت رویِ اعصـابه و فقط در صـورتی قابلِ تحـمله که عاشقِ دیـوید لینـچِ لعـنتی باشـی و یه کـوچـولو نقـدایِ فصل سـوم این سریال که نزدیکِ بیســت و شش سال بعـد از سیزن دو ساخـته شـده رو بخـونی و بخـوای هرچی سریـع تر برسی به فصـلِ سوم.


تـلاش میـکنمـ که فـردا یـکم فعـالتـر باشـم و تـمـرکزمُ بیشـر رویِ کارایِ عقب مـونـده ای که در الویـت ان بذارم.

۳۱ تیر ۹۶ ، ۰۳:۳۵
سـحـر

چـند وقـت پیـش مـطلبـی رو با عنوان "سـی روز بـدون رسـانه اجتمـاعی" تویِ یه بـلاگ خـوندم. یه جـورایی یه جـنبش راه انـداخـته بود و افـرادِ مخـتلف هـم این چـالش رو اکـسِپت میـکردن و از تـجربیـاتشون میگـفتن و یه عـده هم این پـروسـه رو تویِ بلاگـشون به صورتِ تجـربیـاتِ هر روزشـون در طـولِ این سـی روز گـزارش میـدادن. علـت اکـسپت کردنِ ایـن چـلنج رو شـرح و بسـط میـدادن و خـواننده هـاشون رو بـه اینـکار تشـویق میکـردن. دلایـل مخـتلف بـود، یـه سـریـا کارایِ عقب مـونده ای داشـتن و حـس میکـردن هرچـه زودتـر باید انجـامشـون بدن ، بـعضـیا تویِ یه بحـران عاطفـی بودن و به یه بـریک احـتیاج داشـتن، بعضـیا خـودشونُ گـم کرده بودن و هـدف هـاشـونُ فرامـوش کرده بـودن، بعـضـیا دوس داشـتن یه تایـم رو اخـتصاص بـدن به کـتاب خـوندن و عـلم آموزی ، بـعضـیا دوس داشـتن بـدونـن ارزششـون برایِ دوستـاشون و آدمـایِ اطرافـشون چـقده و چـه کسـایی متـوجه غیبـتشون میشـن و بهـشون تکسـت میـدن و خلاصه کـیا بهـشون اهمیـت میدن.

نهـایتا ایـنکه ایـن چـند روز حـسابی بهـش فکر کـردم و یه لـیســت از کـارایی که عقـب مـونده بـود و خـوب بـود که انجـام بـدم رو یادداشــت کردم ، دلایـلم رو شـرح دادم که الـبته مهمـتریـن دلیـل و شاید تنهـا تریـن دلـیلـم این بود کـه تایـمِ آزادِ بیـشتری داشـته باشـم و یه تـابسـونِ مفـید بسـازم و خلاصه دو دو تـا چـارتـا کردم و فــایـنالــی گفتم:


پ.ن : میـخـوام شـرحِ ایـن سـی روز رو ایـنجـا تـویِ بـلاگـم بـنویـسم و سـعی کنـم اطلاعـاتِ مفـیدی رو شـِیـر کـنم و از تجـربیـاتم بـگم و مسـیرِ رو به پـیشـرفتـی داشـته بـاشم :) دلیـلِ اینـجا شـیر کردنـش هم فقـط یـه جـورایی مقـید کردنِ خـودمـه . 

از جـمعه سی ام تیـر مـاه تا دوشـنبه بیست و هـشتم ام مـرداد.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۶ ، ۰۲:۱۰
سـحـر